فردای براندازی

این رشتوی (رشته توییت) تخیلی را سال پیش در توییتر نوشته بودم تا بر اساس شرایط کنونی داخلی در ایران و جهان تصاویری ملموس از چیزی که پس از براندازی (رژیم چنج ) ممکن است رخ دهد بدست بدهم. آن را بدون ویرایش اینجا می‌گذارم تا بشود یکجا آن را خواند.

بمب مهیبی بیرون سینما اسراییل (فلسطین سابق) منفجر شده و دویست دانشجو آموز دبستانی رو که برای ورود به جشنواره‌ی کودک صف بسته بودند لت و پار ‌کرده. گروه «تحریر الطهران» مسوولیتشو به عهده گرفته. 

«تحریر الطهران» وابسته به القاعده‌ی شمال آفریقاست و شایعه که «مجاهدین خلق» برای امتیازگیری ازش استفاده میکنه. ظاهرا حکومت انتقالی با نامزدی مریم رجوی در انتخابات ریاست جمهوری بخاطر سابقه تروریستیش مخالفه. 

«مجاهدین خلق» استانهای اردبیل و گیلان رو در اختیار داره و نیروهای ویژه‌ی آمریکایی و حکومت انتقالی هنوز نتونستن این د‌و استان رو پس بگیرن. 

قراره دو هفته‌ی دیگه جان بولتون به تهران بیاد تا به حکومت انتقالی برای حل اختلاف بین گروه پهلوی، شریعتمداری، و رجوی کمک کنه تا مجاهدین خلق هم بتونن در انتخابات شرکت کنند. 

در کاخ سفید اختلافه که آیا باید به مجاهدین خلق و گروههایی که در رژیم سابق فعال بودن اجازه شرکت در انتخابات بدن یا نه. اغلب فعالان اصلاح‌طلب و اصولگرا و ملی گرای رژیم سابق در #زندان_رضا_پهلوی محبوس یا در حصرند. جوانانشان در ائتلافی بنام «برای ایران» جمع شده‌اند. 

حقیقت‌نژاد در سرمقاله کیهان اشاره کرده که چند عامل برجسته‌ی رژیم سابق که در میان اطرافیان شاهزاده پهلوی نفوذ کرده بودند اخیرا به کمک موساد و اف بی آی در آمریکا و اروپا بازداشت شده و به اوین منتقل شده‌اند و هشدار داده شاهزاده اصلا نباید به اطرافیانش اعتماد کند. 

ظاهرا درمیان نفوذیهای رژیم سابق در اطراف شاهزاده افرادی بوده‌اند که هیچکس تصورش را هم نمی‌کرده. شایع شده که پرونده‌ی بسیار  بزرگی است و به دستگیریهای تازه‌ای نیز بخصوص درمیان اطرافیان گروههای دیگر بخصوص حسن شریعتمداری منجر خواهد شد. 

بی‌بی‌سی فارسی به نقل سازمان ملل گزارش داده که خطر شیوع سریع بیماری‌های وبا و فلج اطفال که تقریبا در رژیم سابق ریشه‌کن شده بود بسیار بالاست. بخصوص‌ در تهران، خوزستان و بوشهر که هدف بیشترین حملات هوایی به زیرساختارهای برق و آب بوده‌اند. 

دادستان کل حکومت انتقالی (ح.ا) حسن شریعتمداری، دستور انحلال ارتش و سپاه و بازخرید نیروهاشون رو دیروز صادر کرد. نیویورک تایمز امروز افشا کرده که کاتن نماینده ویژه‌ی رییس جمهور پنس در امور ایران بدون هماهنگی با رییس ح.ا (شاهزاده) این دستور رو به شریعتمداری داده.

نیویورک تایمز نوشته شاهزاده که به شدت نگران حمله‌ی سعودی به خوزستان و اشغال مناطق نفتی ایران بوده از تصمیم شریعتمداری بسیار عصبانی شده و با شخص پنس تماس گرفته و درخواست توقف دستور‌ رو داده و تهدید به استعفا کرده. 

سه انفجار همزمان در تهران، اصفهان و قزوین جان ۱۵۰ نظامی تسلیم شده به حکومت انتقالی را که در بیرون پاپگانها در صف انجام مراحل اداری بازخرید ایستاده بودند گرفت. دربین قربانیان چند رهگذر هم بوده‌اند. سازگارا رییس ساواک مجاهدین خلق را مسوول دانسته. 

یامین‌پور رییس تلویزیون ح.ا اعلام کرده که شبکه‌ی منوتو ازین به بعد به عنوان شبکه پنج در سراسر استان تهران قابل دریافت است و اجازه‌ی تاسیس دفتر در تهران نیز برای این شبکه صادر شده. 

گروهی از نیروهای نظامی که تسلیم ح.ا و نیروهای آمریکایی نشدند در شهر مشهد جمع شده و به فرماندهی قاسم سلیمانی زیر نظر آیت الله علم الهدی لشگری بنام «ابومسلم خراسانی» تشکیل داده‌اند. میگویند که نیروهای آمریکایی درحال برنامه ریزی برای ازادسازی مشهدند. 

چند هزار نفر از مردم تهران که در اعتراض به قطع آب و برق و شیوع وبا به سمت کاخ نیاوران محل استقرار رییس ح.ا حرکت کرده بودند در میدان تجریش با نیروهای ویژه آمریکایی درگیر شدند. صدای تیراندازی و آمبولانس قطع نمیشود و برخی معترضان ظاهرا مسلح اند. ۸ کشته تا الان. 

واشنگتن پست از تحرک گسترده‌ی نیروهای سعودی به سمت مرزهای عراق خبر داده و از دیپلماتهای اروپایی نقل کرده که ممکنه سعودی برای حمله به ایران آماده میشه. 

بنقل از فرزندان آیت الله جنتی، او که در حصر خانگی است صبح امروز در حین ورزش صبحگاهی دچار حمله قلبی شده و تحت حفاظت به بیمارستان آریامهر منتقل و پس از یک ساعت مرخص شده است. پزشک ویژه شاهزاده پس از معاینه حال جنتی را مساعد و عادی اعلام کرده. 

گروه تروریستی «تحریر الطهران» در کانال تلگرامش اعلام کرده که شب قبل استانداری و چند کلانتری و پادگان اصلی در اهواز را پس از درگیری اشغال کرده و به سمت پالایشگاه آبادان در حال حرکت است. هنوز ح.ا تایید نکرده. نیروهای عراق در مرز ایران به حالت آماده باش درآمده‌اند. 

نیویورکر از اختلاف بین رضا پهلوی رییس ح.ا  و حسن شریعتمداری رییس دستگاه قضای ح.ا درباره انحلال نیروهای نظامی پرده برداشته. پهلوی موافق انحلال سپاه بوده ولی ارتش را برای حفاظت از مرزها لازم میدیده. شریعتمداری نفوذ سپاه رو در ارتش بسیار عمیق میدیده و کوتاه نیومده. 

در نهایت رییس جمهور پنس پهلوی رو که حتا تهدید به استعفا کرده بوده با قول فرستادن ۱۵ هزار نیروی جدید به ایران برای حفاظت از مرزها تونسته پهلوی رو قانع کنه. 

یک مرد میانسال که از صبح در صف خمیر دندان ایستاده بود، پس از اعلام پایان ذخیره انبار فروشگاه سپه خیابان رودکی، پس از دعوا با فروشنده‌ها اسلحه کشیده و به سمت آنها شلیک کرده. دو زن و یک مرد کشته شده‌اند. 

فرح پهلوی، شهبانو و پدر رضا پهلوی رییس ح.ا دیشب درگذشت. نیم تای پایین روزنامه‌ها امروز پر از تسلیت از طرف مقامات است. ناظران میگویند با توجه به اختلاف فراینده میان رییس کل دادگستری حسن شریعتمداری و رییس ح.ا این درگذشت روابط دوطرف را بدتر خواهد کرد. 

مریم رجوی، رهبر مجاهدین خلق که استانهای گیلان و اردبیل را تحت اختیار دارد پیام تسلیتش را برای درگذشت فرح دیبا به جای پسرش به حسن شریعتمداری داده و شگفتی ناظران را برانگیخته. 

آگهی تسلیت جمعی از شاگردان مرحوم مصباح یزدی به حسن شریعتمداری که در روزنامه‌ی کیهان چاپ شده توجه‌ها را جلب کرده. گمانه‌زنی درباره اسامی احتمالی بالا گرفته. 

چند بمب‌ صوتی پایتخت ریاض را لرزاند. العربیه گفته احتمالا کار نیروی «ابومسلم خراسانی» مستقر در‌ مشهد است. قاسم سلیمانی فرمانده این نیرو ظاهرا در‌ پیامی به رضا پهلوی رییس ح.ا خبر ‌را تکذیب کرده. 

مدتی است مذاکراتی بین ح.ا و قاسم سلیمانی در‌جریان است. سلیمانی خلع سلاح نیروهایش را منوط به منع شرکت مجاهدین خلق در انتخابات و تلاش ح.ا برای آزاد کردن گیلان و اردبیل کرده. او و رضا پهلوی بر سر یکپارچگی ایران اشتراک نظر دارند. 

شایع است که علم‌الهدی با مذاکرات مخالف است و بدنبال جدایی کل خراسان از ایران است. گفته می‌شود حسن شریعتمداری و آمریکا نیز با استقلال خراسان مخالفتی ندارد. 

علم‌الهدی امام جمعه مشهد است و تمام مراکز حساس اداری و مالی و امنیتی مشهد را کنترل میکند. او هفته پیش در نماز جمعه از لزوم تاسیس کشوری براساس تعریف مرحوم مصباح یزدی از حکومت اسلامی سخن گفت و تلویحا با مذاکرات جاری میان سلیمانی و پهلوی مخالفت کرد. 

رضا پهلوی رییس ح.ا سفیر آمریکا را احضار کرده و بشدت برای بی‌عملی نیروهای آمریکایی اعتراض کرده. تام کاتن نماینده آمریکا به واشنگتن فراخوانده شده. صادرات نفت که به صدهزار بشکه در روز رسیده بود قطع شده. 

#منوتو مصاحبه‌ی اختصاصی با بن سلمان شاه عربستان کرده. او گفته اطلاع داشته که نیروهای «تحریر الطهران» به یک سایت مخفی موشکی دست یافته بودند و بیم آن میرفته که به ریاض و دوبی حمله موشکی کنند. 

بن سلمان درین مصاحبه به حسین دهباشی از #منوتو گفته که تنها پس از نابود کردن «تحریر الطهران» خوزستان را به نیروهای آمریکایی پس خواهد داد. 

قاسم سلیمانی در مصاحبه با تلویزیون خراسان گفته که هیچ سایت فعال موشکی در خوزستان وجود نداشته و بن سلمان دروغ می‌گوید. یک روزنامه‌ی کویتی از سفر ناگهانی مریم رجوی از اردبیل به ریاض خبر داده. ناظران نگران توافق او با سعودی برای گرفتن کنترل خوزستانند. 

رییس حکومت انتقالی، رضا پهلوی، دیشب درحال بازگشت به منزل مورد سوءقصد قرار گرفته. نوع عملیات (چسباندن بمب به شیشه در حال حرکت بدست موتور سوار) با عملیات ترور دانشمندان رژیم سابق بسیار شبیه است. هنوز گروهی مسوولیت آن را بعهده نگرفته. شورای ح.ا حسن شریعتمداری را جای پهلوی برگزیده.

«تحریرالطهران» مسوولیت ترور را بعهده گرفته. اما ناظران از نقش احتمالی مریم رجوی و حمایت حسن شریعتمداری برای حذف پهلوی می‌گویند. کیهان دیروز در خبر‌ ویژه از توطئه‌ی نیروهای ملی برای برکناری شریعتمداری نوشته بود. پهلوی مخالف شرکت مجاهدین در انتخابات و انحلال ارتش و سپاه بود.

حسن شریعتمداری، که صبح در جلسه اضطراری شورای حکوکت انتقالی به ریاست ح.ا رسید، با حضور در بیمارستان تجریش با چشمان گریان خبر قتل شاهزاده پهلوی را اعلام و سه روز عزای عمومی اعلام کرد.

خبر رسیده تمام اعضای کابینه استعفا کرده‌اند و چند نفر از آنان از کشور خارج یا در حال خروج بازداشت شده‌اند. همزمان، گاردین گزارش داده که دفتر پهلوی بلافاصله پس از ترور با حکم دادستان کل مورد تفتیش قرار گرفته و تمام کامپیوترهایش ضبط شده‌اند. سازگارا رییس ساواک شخصا حضور داشته.

چند روز پس از سفر دو روزه‌ی جان بولتون به تهران و ملاقات با حسن شریعتمداری، رییس تازه‌ی ح.ا، نیمه دیشب بمبی مهیب ساختمانی را در اطراف حرم رضوی ویران کرد. قاسم سلیمانی فرمانده لشگر ابومسلم و صد و چهل نفر از فرماندهان مقاومت کشته شدند.

از سرنوشت علم الهدی که در اوایل جلسه حضور داشته است خبری در دست نیست.

ساختمان مرکزی سازمان اسناد و کتابخانه‌ی ملی ‌ایران از ساعاتی پیش در آتش می‌سوزد. گزارشهایی از آتش سوزی در ساختمان ساواک و قرارگاه سابق سپاه تهران نیز رسیده است. کیهان نوشته رییس ح.ا وضعیت امنیت کشور را بحرانی خوانده و در تماسی با بولتون درخواست کمک کرده است.

رویترز گزارش داده که از صبح زود نیروهای ویژه آمریکا وارد مشهد شده‌اند و آن را از تسلط لشگر ابومسلم که چند روز پیش تمام فرماندهان ارشد در یک بمب‌گذاری کشته شدند درآورده‌اند. قرار است امشب شریعتمداری رییس ح.ا پیام تصویری درباره این پیروزی بدهد. هنوز خبری از علم‌الهدی نیست.

یک ماه پس از کشته شدن قاسم سلیمانی و دیگر فرماندهان لشگر ابومسلم، نیویورک پست امروز افشا کرده که علم‌الهدی (که دقایقی پیش از آن انفجار از ساختمان خارج شده و دیگر کسی او را ندیده بود) دیروز در هتلی در نیویورک پس از آزار جنسی خدمتکار هتل توسط پلیس دستگیر و پس از چند ساعت آزاد شده.

یک هفته مانده تا انتخابات، حسن شریعتمداری رییس حکومت انتقالی، آیت اله علم الهدی را به تولیت آستان قدس رضوی منصوب کرد. او در مصاحبه با #منوتو اعلام کرد که در شب انتخابات کنسرت بزرگ مسیح علینژاد را برای نخستین بار در ورزشگاه شهبانو فرح مشهد برگزار‌ خواهد کرد. 

مرگ اندوهبار وب

شبکه‌های اجتماعی دارند هایپرلینک و وب را از میان می‌برند. چرا کسی کاری نمی‌کند؟

حسین درخشان

هفت ماه پیش، در آشپزخانۀ آپارتمان قدیمیِ دهۀ چهلی که در یکی از محله‌های پرجنب‌وجوش مرکز تهران قرار دارد، پشت میزی کوچک نشستم و کاری کردم که پیش‌تر، هزاران بار کرده بودم: لب‌تاپم را باز کردم و وارد وبلاگ جدیدم شدم. در تمام شش سال گذشته، این اولین مطلبی بود که می‌نوشتم؛ چراکه تنها چند هفته پیش از آن، به‌طور غیرمنتظره از زندان آزاد شده بودم.


پس از آزادی، همه چیز جدید تازه به نظر می‌رسید: نسیم سرد پاییزی، صدای ترافیک روی پل روبه‌روی زندان و بوها و رنگ‌های شهری که بیشترِ سال‌های عمرم را در آن زندگی کرده بودم.

در اطرافم، تهرانی می‌دیدم بسیار متفاوت از آنچه قبلاً به آن عادت داشتم. مجتمع‌های مسکونیِ تازه‌ای که بی‌شرمانه مجلل بودند، جای خانه‌های کوچک و باصفایی را که قبلاً می‌شناختم، گرفته بودند. همه جا پر بود از جاده‌های جدید، بزرگ‌راه‌های تازه و لشگری از ماشین‌های شاسی‌بلند. بیلبوردهای عظیمی می‌دیدم که ساعت‌های ساخت سوئیس و تلویزیون‌های صفحه‌تختِ کره‌ای را تبلیغ می‌کردند. زنان با روسری و مانتوهای رنگارنگ و مردان با مو و ریش رنگ‌کرده در خیابان‌ها راه می‌رفتند. صدها کافه، با آهنگ‌های تازۀ غربی و کارکنان مؤنث، باز شده بود. این‌ها تغییراتی بود که به‌تدریج در مردم ایجاد شده بود. فقط زمانی متوجه این تغییرات می‌شوید که برای مدتی از زندگی عادی دور شده باشید.

دو هفته بعد، دوباره نوشتن را شروع کردم. بعضی از دوستان قبول کردند که به‌عنوان بخشی از مجلۀ علوم انسانی‌شان، وبلاگی راه‌اندازی کنم. آن را «کتابخوان» نامیدم.

شش سال دوری از زندگیِ عادی، زمان زیادی است؛ اما در دنیای اینترنت، یک دورۀ تاریخی کامل محسوب می‌شود. در اینترنت، عمل نوشتن چندان عوض نشده بود؛ اما خواندن یا دست‌کم، خوانده‌شدن، تغییر چشمگیری کرده بود. به من گفته بودند که در غیابم، نقش شبکه‌های اجتماعی چقدر حیاتی شده است. بنابراین نکته‌ای را می‌دانستم: اگر می‌خواستم مردم را برای دیدن نوشته‌هایم جذب کنم، مجبور بودم از رسانه‌های اجتماعی بهره بگیرم.

به‌این‌ترتیب، لینک یکی از مطالبم را در فیسبوک گذاشتم. ظاهراً فیسبوک اهمیت زیادی به مطالبم نمی‌داد. لینک مطلب من، آنجا شبیه به نوعی آگهیِ تبلیغاتی کوچک و ملال‌آور شد؛ بدون هیچ شرحی، هیچ تصویری و هیچ چیز دیگر. فقط سه تا لایک گرفت. سه تا! همین.

همان‌جا برایم روشن شد که اوضاع عوض شده است. من برای بازی در این میدان جدید مجهز نبودم. همۀ سرمایه و تلاشم سوخته و تمام شده بود. ویران شدم.

مستندی که بر اساس این مقاله ساخته شده را نگاه کنید. (۸ دقیقه)

به‌این‌ترتیب، لینک یکی از مطالبم را در فیسبوک گذاشتم. ظاهراً فیسبوک اهمیت زیادی به مطالبم نمی‌داد. لینک مطلب من، آنجا شبیه به نوعی آگهیِ تبلیغاتی کوچک و ملال‌آور شد؛ بدون هیچ شرحی، هیچ تصویری و هیچ چیز دیگر. فقط سه تا لایک گرفت. سه تا! همین.

همان‌جا برایم روشن شد که اوضاع عوض شده است. من برای بازی در این میدان جدید مجهز نبودم. همۀ سرمایه و تلاشم سوخته و تمام شده بود. ویران شدم.

همه چیز از حادثۀ یازدهم سپتامبر شروع شد. به دنبال توضیح و تفسیر ماجرا می‌گشتم که با وبلاگ‌ها آشنا شدم. وقتی که چند تا را خواندم، با خود فکر کردم: همین است. باید وبلاگی راه‌اندازی کنم.


وقتی که در سال ۲۰۰۸، زندانی شدم، وبلاگ‌ها مثل طلا و وبلاگ‌نویسان مثل ستارگان موسیقی راک بودند. در آن زمان و علی‌رغم اینکه دسترسی به وبلاگم در داخل ایران میسر نبود، روزانه حدود بیست‌هزار نفر مخاطب داشتم. به هر کس لینک می‌دادم، با افزایش فوری و درخورتوجهِ ترافیک مواجه می‌شد: می‌توانستم هر کس را می‌خواستم، تقویت یا تخریب کنم.

مردم نوشته‌هایم را به‌دقت می‌خواندند و نظرهای زیادی می‌گذاشتند؛ حتی بسیاری از کسانی هم که شدیداً مخالفم بودند، باز به وبلاگم می‌آمدند. وبلاگ‌های دیگر نیز دربارۀ نوشته‌هایم بحث می‌کردند و به آن‌ها ارجاع می‌دادند. حس پادشاه‌بودن به من دست می‌داد!

آن زمان کمی بیش از یک سال از تولد آیفون می‌گذشت؛ اما از گوشی‌های هوشمند عمدتاً برای برقراری تماس تلفنی و ارسال پیامک، ردوبدل‌کردن ایمیل و گشت‌وگذار در صفحات وب استفاده می‌شد. هیچ گونه اپلیکیشن واقعی وجود نداشت؛ مسلماًهمه چیز از حادثۀ یازدهم سپتامبر شروع شد. به دنبال توضیح و تفسیر ماجرا می‌گشتم که با وبلاگ‌ها آشنا شدم. وقتی که چند تا را خواندم، با خود فکر کردم: همین است. باید وبلاگی راه‌اندازی کنم.نه به آن صورتی که امروزه تصورش را داریم. نه «اینستاگرام» بود، نه «تلگرام»، نه «اسنپ‌چت» و نه «واتس‌اَپ». درعوض، صفحات وب وجود داشتند و روی وب، وبلاگ‌ها قرار داشتند؛ یعنی بهترین مکان برای دسترسی به نظرهای دیگران، خبر و تحلیل. وبلاگ‌ها زندگی من بودند.


همه چیز از حادثۀ یازدهم سپتامبر شروع شد. من در تورنتو بودم و پدرم تازه از تهران آمده بود تا دیداری تازه کند. داشتیم صبحانه می‌خوردیم که هواپیمای دوم به ساختمان مرکز تجارت جهانی خورد. مات و مبهوت شده بودم و به دنبال توضیح و تفسیر ماجرا می‌گشتم که با وبلاگ‌ها آشنا شدم. وقتی که چند تا را خواندم، با خود فکر کردم: همین است. باید وبلاگی راه‌اندازی و همه ایرانیان را به وبلاگ‌نویسی تشویق کنم. بنابراین با استفاده از برنامۀ نوت‌پد در ویندوز دست به آزمایش زدم. به‌زودی با استفاده از بستر نشر بلاگر، پیش از آنکه گوگل آن را بخرد، سر از نویسندگی در hoder.com درآوردم.

سپس در پنجم نوامبر ۲۰۰۱ راهنمایی گام‌به‌گام دربارۀ روش راه‌اندازی وبلاگ منتشر کردم. این کار، جرقۀ حرکتی را زد که بعدها انقلاب وبلاگ‌نویسی نامیده شد: به‌زودی صدها هزار ایرانی، ایران را به یکی از پنج کشور برتر از لحاظ تعداد وبلاگ تبدیل کردند و من از اینکه نقشی در جریانِ بی‌سابقۀ دمکراتیزه‌کردنِ نوشتن داشتم، به خود می‌بالیدم.

آن روزها فهرستی از تمام وبلاگ‌های فارسی زبان نگه می‌داشتم و برای مدتی اولین شخصی بودم که هر وبلاگ‌نویسِ تازه‌کار در ایران با او تماس می‌گرفت تا بتواند در این فهرست قرار گیرد. به همین دلیل بود که در حدود ۲۵ سالگی مرا «پدر وبلاگ‌نویسی‌» می‌خواندند. لقب بی‌ربطی بود؛ اما دست‌کم نشان می‌داد که چقدر این ماجرا برایم مهم بوده است.

هر روز صبح کامپیوترم را روشن می‌کردم و از آپارتمان کوچکم در مرکز تورنتو به وبلاگ‌های جدید رسیدگی می‌کردم و کمکشان می‌کردم تا دیده شوند و مخاطب جذب کنند. جمع متکثری بودند: از نویسندگان و روزنامه‌نگاران تبعیدی، یادداشت‌نویسان زن و کارشناسان فناوری گرفته تا سیاست‌مداران، روحانیون، رزمندگان سابق و روزنامه‌نگاران محلی. همواره افراد بیشتری را ترغیب می‌کردم. از مردان و زنان مذهبی و طرف‌دار جمهوری اسلامی که در داخل ایران زندگی می‌کردند و صدایشان در وبلاگستان غایب بود، دعوت می‌کردم به ما بپیوندند و شروع به نوشتن کنند.

گستردگیِ چیزی که آن روزها در دسترس بود، همۀ ما را متحیر می‌کرد. همین دسترسی به دیدگاه‌های گسترده برایم انگیزۀ بزرگی برای ترویج وبلاگ‌نویسی با آن همه جدیت بود. در اواخر سال ۲۰۰۰ ایران را به قصد تجربۀ زندگی در غرب ترک کرده بودم و می‌ترسیدم که از تحولات زیرپوستی کوچه و بازارِ کشورم عقب بیفتم؛ اما خواندن وبلاگ‌های ایرانی از قلب تورنتو، نزدیک‌ترین تجربه به تجربۀ نشستن در تاکسی در تهران و گوش‌دادن به گفت‌وگوهای جمعی بین رانندۀ پرحرف و مسافرانِ اتفاقی بود. می‌توانستم این امکان را آنجا هم داشته باشم.


در طول هشت ماه اوّلی که در انفرادی بودم، به داستان اصحاب کهف در قرآن خیلی فکر می‌کردم. در این داستان عده‌ای مسیحی که آزارشان داده‌اند، به غاری پناه می‌برند. آن‌ها و سگی که همراهشان بود، به خواب عمیقی فرو می‌روند. وقتی که بیدار می‌شوند، تصور می‌کنند چُرت کوتاهی زده‌اند؛ ولی در حقیقت سیصد سال گذشته است. طبق روایتی دیگر از این داستان، یکی از آن‌ها برای خرید غذا بیرون می‌رود. به این فکر می‌کنم که پس از گذشت سیصد سال چقدر باید گرسنه باشند. او درمی‌یابد که پولش دیگر منسوخ شده و به درد موزه می‌خورد. آن وقت است که می‌فهمد چه زمان درازی غایب بوده است.

شش سال پیش، هایپرلینک پول رایج من بود. هایپرلینک یا همان لینک که از ایدۀ هایپرتکست یا ابَرمتن نشئت می‌گیرد، نوعی تنوع و بی‌مرکزی پدید می‌آورْد که در دنیای واقعی وجود نداشت. هایپرلینک نمایانگر روح باز و به‌هم‌پیوستۀ شبکۀ جهانی وب بود. این افقی بود که در ذهن مخترع وب، تیم برنرز لی، جای داشت. هایپرلینک راهی بود برای رهایی از تمرکز، همۀ آن ارتباطات خطی و سلسله‌مراتب‌ها و نیز جایگزین‌کردن آن‌ها با چیزی توزیع‌یافته‌تر: سیستمی از نقطه‌ها و شبکه‌ها.

وبلاگ‌ها به روحِ این بی‌مرکزی، فرم و صورت دادند: آن‌ها پنجره‌ای رو به زندگی‌هایی بودند که به‌ندرت می‌شناختیم یا پل‌هاییتقریباً همۀ شبکه‌های اجتماعی، رفتاری شیئ‌گونه مثل عکس یا متن با لینک‌ها دارند؛ به‌جای‌اینکه آن‌ها را «رابطه» ای برای غنی‌ترکردن متن بدانند.بودندکه زندگی‌های مختلف را به یکدیگر وصل می‌کردند و از این راه تغییرشان می‌دادند. وبلاگ‌ها مثل کافه‌هایی بودند که مردم در آن‌ها دربارۀ هر موضوعی که به آن علاقه داشتند، بحث می‌کردند. آن‌ها مانند تاکسی‌های تهران بودند؛ اما در مقیاسی بزرگ‌تر.

تقریباً همۀ شبکه‌های اجتماعی، رفتاری شیئ‌گونه مثل عکس یا متن با لینک‌ها دارند؛ به‌جای‌اینکه آن‌ها را «رابطه» ای برای غنی‌ترکردن متن بدانند.

از زمانی که آزاد شده‌ام، فهمیده‌ام که هایپرلینک چقدر ارزش خود را از دست داده و حتی بی‌فایده شده است.

تقریباً همۀ شبکه‌های اجتماعی، رفتاری شیئ‌گونه مثل عکس یا متن با لینک‌ها دارند؛ به‌جای‌اینکه آن‌ها را «رابطه» ای برای غنی‌ترکردن متن بدانند. آن‌ها شما را تشویق می‌کنند به گذاشتن یک هایپرلینکِ واحد در معرض فرایند شبه‌دمکراتیکِ رأی‌دادن با لایک، مثبت یا قلب؛ ولی افزودن چندین لینک در یک متن، معمولاً مجاز نیست. هایپرلینک‌ها ابژه‌وار، ایزوله و ناتوان شده‌اند.

درعین‌حال، شبکه‌های اجتماعی، احترام بیشتری برای متن و تصاویر بومی قائل‌اند تا مواردی که در خارج از صفحاتشان قرار دارد. متن و تصاویر بومی، چیزهایی هستند که مستقیماً روی خود آن شبکه‌ها گذاشته می‌شوند. دوست عکاسی به من توضیح داد که چگونه عکس‌هایی را که مستقیماً در فیسبوک آپلود می‌کند، تعداد لایکِ بسیار زیادی دریافت می‌کند، و این بدان معنی است که این عکس‌ها در نیوزفید دیگران بیشتر ظاهر می‌شود. ازطرف‌دیگر، اگر لینکی را به همان عکس در جایی خارج از فیسبوک بگذارد؛ مثلاً در وبلاگ گردوخاک‌گرفته‌اش، عکس‌هایش خیلی کمتر دیده می‌شود و بنابراین لایک‌های به‌مراتب کمتری می‌گیرد. این چرخه، مدام خود را تقویت می‌کند.

رفتار برخی شبکه‌ها مانند توییتر با هایپرلینک‌ها کمی بهتر است. برخی دیگر مثل شبکه‌های اجتماعیِ بی‌اعتماد به نفسْ رفتارِ پارانوییدتری دارند. اینستاگرام که در مالکیت فیسبوک است، به کاربرانش به‌هیچ‌وجه اجازۀ ترک محیطش را نمی‌دهد. می‌توانید یک آدرسِ وب در کنار عکس خود بگذارید؛ اما کلیک‌کردن روی این آدرس، شما را به جایی نخواهد برد. افرادِ بسیار زیادی کارِ روزمرۀ خود را با اینترنت از همین بن‌بست‌های شبکه اجتماعی آغاز می‌کنند و همان‌جا نیز آن را پایان می‌دهند. خیلی‌ها حتی متوجه نیستند که وقتی یک عکس اینستاگرامی را لایک می‌کنند یا دربارۀ ویدئوی دوستی در فیسبوک نظر می‌گذارند، در حال استفاده از زیرساخت اینترنت هستند. فکر می‌کنند که فقط با یک برنامک ساده سروکار دارند. ۵۸ درصد مردم هند و ۵۵ درصد مردم برزیل فکر می‌کنند فیس‌بوک همان اینترنت است.

اما هایپرلینک‌ها نه‌تنها اسکلت وب را تشکیل می‌دهند؛ بلکه چشمانِ آن نیز هستند که مسیری است به روح وب. یک صفحۀ وبِ کور، یعنی صفحۀ بدون هایپرلینک، نمی‌تواند به صفحۀ وب دیگری نگاه کند یا چشم بدوزد. این مسئله برای مناسبات قدرت در دنیای وب، پیامدهایی جدی دارد.

شاید یک پاراگراف هوشمندانه که شخصی عادی آن را نوشته است، از جریان استریم کنار گذاشته شود؛ درحالی‌که پرتوپلاهای احمقانۀ یک سلبریتی حضور و توجهی فوری در اینترنت کسب می‌کند.

تقریباً همۀ نظریه‌پردازان، چشم‌دوختن را در رابطه با قدرت و عمدتاً در معنای منفی بررسی می‌کنند: چشم‌دوزنده شخصِ پیشِ روی خود را برهنه و به شیئی بی‌قدرت تبدیل می‌کند که از هوش یا عاملیت، عاری است؛ اما در دنیای صفحات وب، چشم‌دوختن، کارکرد متفاوتی دارد: قدرت‌بخشی. وقتی یک وب‌سایت قدرتمند، مثل گوگل یا فیسبوک به صفحۀ وب دیگری چشم می‌دوزد یا به آن لینک می‌دهد، با این کار صرفاً به آن وصل نمی‌شود؛ بلکه به آن هستی و حیات می‌بخشد. به‌بیان استعاری، صفحۀ شما بدون این نگاهِ قدرت‌بخش، نفس نخواهد کشید. مهم نیست که در یک صفحه چند لینک گذاشته باشید. تا وقتی که کسی به آن نگاه نکند، صفحۀ شما عملاً هم مرده خواهد بود و هم کور و بنابراین از انتقال قدرت به صفحۀ وب خارجی عاجز است.

از طرف دیگر، قدرتمندترین صفحات وب، آن‌هایی هستند که چشمان زیادی به آن‌ها دوخته شده است. درست مثل ستارگان مشهوری که از میلیون‌ها چشم انسانی که در هر زمان به آن‌ها دوخته می‌شود، نوعی قدرت می‌گیرند، صفحات وب نیز می‌توانند قدرتشان را از طریق هایپرلینک‌ها دریافت و توزیع کنند.

اما برنامک‌هایی مثل اینستاگرام، کاملاً یا تقریباً کورند. نگاهشان به جایی غیر از داخل دوخته نمی‌شود، تمایلی به انتقال هیچ‌یک از قدرت‌های وسیعشان به دیگران ندارند و این کارِ صفحات دیگر را شاید یک پاراگراف هوشمندانه که شخصی عادی آن را نوشته است، از جریان استریم کنار گذاشته شود؛ درحالی‌که پرتوپلاهای احمقانۀ یک سلبریتی حضور و توجهی فوری در اینترنت کسب می‌کند.به سمت مرگی بی‌صدا می‌کشاند. نتیجه این می‌شود که صفحات وبی که خارج از رسانه‌های اجتماعی‌اند، در حال مرگ‌اند.


پیش از آنکه گرفتار شوم، یادم هست که روند محدودشدنِ قدرت هایپرلینک‌ها آغاز شده بود. بزرگ‌ترین دشمن هایپرلینک، فلسفه‌ای بود که دو ارزش غالب و بیش‌ازحدمهم‌شده در دوران ما را با هم داشت: تازگی و محبوبیت. این دو در استیلای سلبریتی‌های جوان در دنیای واقعی خود را نشان می‌دهند. این فلسفه در پدیدۀ استریم خلاصه می‌شود.

استریم اکنون روش غالبِ مردم برای دریافت اطلاعاتِ موجود در صفحات وب است. کاربرانِ اندکی صفحات وبِ اختصاصی را به‌طور مستقیم چک می‌کنند. آن‌ها به‌جای این کار، از جریان بی‌پایان اطلاعاتی تغذیه می‌کنند که الگوریتم‌های پیچیده و مخفی برایشان انتخاب می‌کنند.

استریم یعنی لازم نیست دیگر صفحات وب زیادی باز کنید. نیازی به تب‌های متعدد در مرورگرتان ندارید. حتی دیگر به مرورگر وب نیاز ندارید. فقط برنامۀ توییتر یا فیسبوک را روی گوشی هوشمندتان باز می‌کنید و مشغول می‌شوید. حالا به‌جای اینکه شما به سمت اطلاعات بروید، اطلاعات نزد شما می‌آید. الگوریتم‌های کامپیوتری همه‌چیز را برای شما دست‌چین کرده‌اند. این الگوریتم‌ها بر اساس آنچه شما یا دوستانتان قبلاً خوانده یا دیده‌اید، چیزی را که ممکن است بخواهید ببینید، پیش‌بینی می‌کنند. اینکه برای پیدا کردن مطالب جالب در انبوهی از صفحات وب وقت تلف نکنیم، عالی به نظر می‌رسد.

اما آیا در این میان چیزی از دست می‌دهیم؟ در عوضِ این کارایی چه چیزی می‌دهیم؟

در بسیاری از برنامک‌ها رأی‌هایی که به صورت لایک، مثبت، ستاره و قلب می‌دهیم، در واقع، بیشتر به آواتارهای بامزه و شهرت مربوط می‌شود تا به متن مطلبی که گذاشته شده است. شاید یک پاراگراف هوشمندانه که شخصی عادی آن را نوشته است، از جریان استریم کنار گذاشته شود؛ درحالی‌که پرت‌وپلاهای احمقانۀ یک سلبریتی حضور و توجهی فوری در اینترنت کسب می‌کند.

الگوریتم‌های فعال در پسِ استریم نه‌تنها «تازگی» و «محبوبیت» را معادلِ «اهمیت» می‌گیرند؛ بلکه بیشتر تمایل دارند آنچه را قبلاً دوست داشته یا لایک زده‌ایم، به ما نشان دهند. این سرویس‌ها رفتار ما را به‌دقت زیر نظر می‌گیرند و با ظرافت، نیوزفید ما را با مطالب، عکس‌ها و ویدئوهایی می‌آرایند که فکر می‌کنند به احتمال زیاد بخواهیم ببینیم.

محبوبیت به‌خودی‌خود بد نیست؛ اما مخاطراتی نیز دارد. در یک اقتصادِ مبتنی بر بازار آزاد، کالاهای با کیفیتِ کم و قیمت بد، محکوم به شکست‌اند. هیچ کس از تعطیلیِ کافه‌ای ساکت در بروکلین با قهوۀ بی‌کیفیت و خدمتکارانی بدرفتار، ناراحت نمی‌شود. ولی ایده‌ها و نظرات با خدمات یا کالاهای مادی یکسان نیستند. ایده‌ها هرچقدر هم نامحبوب یا حتی بد باشند، از بین نخواهند رفت. تاریخ ثابت کرده که اکثر ایده‌های بزرگ و بسیاری از ایده‌های بد برای مدتی طولانی کاملاً نامحبوب بوده‌اند و وضعیت حاشیه‌ای آن‌ها به تقویتشان انجامیده است. دیدگاه‌های اقلیتی وقتی که امکان بیان پیدا نکنند و به رسمیت شناخته نشوند، افراطی می‌شوند.

دنیا هم برای دولت‌ها و هم برای شرکت‌های بزرگ، کاملاً پیش‌بینی‌پذیر خواهد بود و پیش‌بینی‌پذیری یعنی کنترل.


امروزه استریم شکل غالبِ سازماندهی اطلاعات در رسانه‌های دیجیتال است. استریم در هر شبکۀ اجتماعی و برنامۀ موبایل وجود دارد. از زمانی که آزادی‌ام را به دست آوردم، هر جا که می‌روم پدیدۀ استریم را می‌بینم. گمان می‌کنم به‌زودی شاهد روزی خواهیم بود که سایت‌های خبری، کل محتوای خود را بر اساس همین اصول سازماندهی خواهند کرد. امروزه استیلای استریم نه‌تنها باعث شده تا بخش‌های عظیمی از اینترنت، اهمیت چندانی به کیفیت ندهند؛ بلکه موجبِ خیانتی عمیق به تنوعی است که درافقِ شبکۀ جهانی وب طراحی شده بود.


تردیدی ندارم که امروزه تنوع موضوعات و نظراتِ آنلاین، کمتر از گذشته است. شبکه‌های اجتماعی امروزی، ایده‌های جدید، متفاوت و چالش‌برانگیز را سرکوب می‌کنند؛ چون استراتژی‌های رتبه‌بندی‌شان اولویت را به چیزهایی می‌دهد که مشهورند و به آن عادت کرده‌ایم. جای تعجب ندارد که شرکت اپل برای برنامک‌های خبری خود، ویراستارهای انسانی استخدام می‌کند. اما تنوع به روش‌هایی دیگر و برای اهدافی دیگر نیز کاهش می‌یابد.

بخشی از آن بصری است. تمام پست‌های من در توییتر و فیسبوک، به چیزی مثل وبلاگی شخصیامروزه تنوع موضوعات و نظراتِ آنلاین، کمتر از گذشته است.شباهت دارند: در یک صفحۀ مشخص، به ترتیب زمانیِ وارونه، مرتب می‌شوند و هر مطلب، آدرس‌ِ وب مستقیم و منحصر به فرد دارد. بله، این درست است؛ اما کنترل چندانی بر ظاهر صفحه‌ام ندارم و نمی‌توانم آن را زیاد شخصی کنم. صفحۀ من باید از ظاهری یکدست پیروی کند که طراحان شبکۀ اجتماعی برایم تعیین می‌کنند.

متمرکزسازیِ اطلاعات نیز نگرانم می‌کند؛ چراکه احتمال نابودشدنِ همیشگی مطالب را زیاد می‌کند. پس از دستگیری‌ام، سرویس میزبانم حسابم را مسدود کرد؛ چون نمی‌توانستم هزینۀ ماهانۀ آن را پرداخت کنم. ولی حداقل از تمام پست‌هایم در یکی از پایگاه‌های داده روی وب‌سرورِ خودم، نسخۀ پشتیبان تهیه کرده بودم. قبلاً بسیاری از ابزارهای وبلاگ‌نویسی به شما امکان می‌دادند تا پست‌ها و آرشیو خود را به فضای وبِ خودتان منتقل کنید؛ ولی بیشترِ سرویس‌های کنونی چنین اجازه‌ای نمی‌دهند. حتی اگر این کار را نمی‌کردم، سایت آرشیو اینترنت، می‌توانست نسخه‌ای از این اطلاعات را نگه‌داری کند. اما اگر به هر علتی، حسابم در فیسبوک یا توییتر بسته شود چه؟ شاید خود این سرویس‌ها به‌این‌زودی‌ها از بین نروند؛ ولی دور از تصور نیست که روزی خیلی از سرویس‌های امریکایی، حساب ایرانیان را در نتیجۀ تحریم‌های اقتصادی، مسدود کنند. اگر چنین اتفاقی بیفتد، می‌توانم پست‌هایم را از بعضی از این سرویس‌ها دانلود کنم؟ فرض کنیم که بتوان نسخۀ پشتیبان را به سرویسِ دیگری انتقال داد؛ اما آدرس وب منحصربه‌فردی که برای پروفایلِ شبکۀ اجتماعی‌ام داشتم چه می‌شود؟ آیا پس از آنکه به تصرف شخصی دیگر درآمد، قادر خواهم بود آن را پس بگیرم؟ نام‌های دامنه نیز دست‌به‌دست می‌شود؛ ولی مدیریت فرایند کار، آسان‌تر و روشن‌تر است؛ به‌ویژه اینکه رابطه‌ای مالی بین شما و فروشندۀ دامنه وجود دارد که باعث می‌شود کمتر در معرض تصمیمات ناگهانی و غیرشفاف قرار گیرد.

اما هولناک‌ترین پیامد تمرکزِ اطلاعات در عصر شبکه‌های اجتماعی، چیز دیگری است: این تمرکز اطلاعات، همۀ ما را در رابطه‌مان با دولت‌ها و شرکت‌های بزرگ، بسیار ضعیف و کم‌توان می‌کند.

روزبه‌روز پایِش و مراقبت بیشتری روی زندگی متمدن اعمال می‌شود و اوضاع با گذشت زمان بدتر هم می‌شود. شاید تنها راه دورماندن از دستگاه وسیع پایش، این است که به غاری برویم و بخوابیم؛ هرچند بعید است بتوانیم سیصد سال آنجا بمانیم!

تحت‌نظربودن، چیزی است که همۀ ما در نهایت مجبوریم به آن عادت کرده و با آن زندگی کنیم و این نکته متأسفانه ربطی هم به کشور محل سکونتمان ندارد. جالب این است که کشورهایی که با مدیران فیسبوک و توییتر تعامل می‌کنند، دربارۀ شهروندانشان اطلاعات بیشتری دارند تا کشورهایی مثل ایران که دولت در آن کنترل بیشتری روی اینترنت اعمال می‌کند؛ اما دسترسی قانونی به برخی رسانه‌های اجتماعی مسدود است.

بااین‌حال، هولناک‌تر از تحت‌نظربودنِ صرف، ‌ کنترل‌شدن است. وقتی فیسبوک می‌تواند فقط با صدوپنجاه لایک ما را بهتر از پدر و مادرمان یا با سیصد لایک بهتر از همسرمان بشناسد، آن گاه دنیا هم برای دولت‌ها و هم برای شرکت‌های بزرگ، کاملاً پیش‌بینی‌پذیر خواهد بود و پیش‌بینی‌پذیری یعنی کنترل.


ایرانیانِ طبقۀ متوسط، مثل بیشتر مردم دنیا شیفتۀ مُدهای جدیدند. کاربرد یا کیفیت، معمولاً در مقایسه با مد روز بودن کمتر اهمیت دارد. وبلاگ‌نویسی در اوایل دهۀ ۲۰۰۰ شما را امروزی و شیک نشان می‌داد، سپس در حدود سال ۲۰۰۸ فیسبوک و بعد از آن توییتر مد روز شد. از سال ۲۰۱۴ اینستاگرم به میدان آمده است و کسی نمی‌داند که پدیدۀ بعدی چیست. اما هر چه دربارۀ این تحولات بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نکته پی می‌برم که ممکن است اصلاً همۀ نگرانی‌هایم به بیراهه کشیده شده باشند. شاید دربارۀ چیزهایی که نباید نگراندر گذشته، دنیای وب بسیار نیرومند و جدی بود؛ ولی امروزه بیشتر شبیه سرگرمی است.شده‌ام. شاید چیزی که باید نگرانش باشم، مرگِ هایپرلینک یا تمرکزگرایی نباشد.

شاید خودِ متن، در حال ازبین‌رفتن است. اولین بازدیدکنندگانِ وب، وقت خود را صرف خواندن مجله‌های آنلاین می‌کردند. بعد از آن بود که وبلاگ‌ها آمدند، سپس فیسبوک و سرآخر توییتر. حالا اکثر مردم وقت خود را صرفِ اینستاگرام و تلگرام و ویدئوهای فیسبوک می‌کنند. روزبه‌روز در شبکه‌های اجتماعی، متون کمتر و کمتری برای خواندن و ویدئوها و عکس‌های بیشتری برای دیدن گذاشته می‌شوند. آیا شاهد افول خواندن در وب به نفع دیدن و شنیدن هستیم؟

آیا این گرایش از عادت‌های متغیرِ فرهنگیِ مردم ناشی می‌شود یا اینکه مردم از قواعد تازۀ شبکه‌های اجتماعی پیروی می‌کنند؟ نمی‌دانم. پژوهشگران باید به این سؤال پاسخ دهند. اما احساس می‌کنم این گرایش، جنگ‌های فرهنگی قدیمی را دوباره زنده می‌کند. دنیای وب، کار خود را با تقلید از کتاب آغاز کرد و برای سالیان متمادی محتوای غالبش متن بود و هایپرتکست. موتورهای جست‌وجو ارزش زیادی به این چیزها می‌دادند و برخی شرکت‌ها و بعضی مونوپولی‌ها مانند گوگل به‌طور کامل بر پایۀ متن و هایپرتکست ساخته شدند. ولی به نظر می‌رسد با رشد اسکنر، عکاسی دیجیتال و دوربین ویدئویی اوضاع در حال تغییر است. ابزارهای جست‌وجو به بهره‌گیری از الگوریتم‌های پیشرفتۀ تشخیص عکس روی آورده‌اند و درآمد تبلیغات نیز در حال سرازیرشدن به آنجا است.

اما استریم، برنامک‌های موبایل و تصاویر متحرک: همۀ این‌ها حاکی‌اند از تغییر رویکرد از مفهومی به نام «اینترنت‌کتاب» به‌سمت «اینترنت‌تلویزیون». به نظر می‌رسد از شیوۀ ارتباط غیرخطی، یعنی گره‌ها، شبکه‌ها و لینک‌ها به‌سمت شیوۀ خطیِ همراه با تمرکز و سلسله‌مراتب رفته‌ایم.

وقتی که وب اختراع شد، قرار نبود به نوعی تلویزیون تبدیل شود؛ اما حالا خواه‌ناخواه به‌سرعت دارد به تلویزیون شباهت پیدا می‌کند: ابزاری خطی، منفعل، برنامه‌ریزی‌شده و درون‌نگر.

وقتی وارد فیسبوک می‌شوم، تلویزیون شخصی‌ام روشن می‌شود. تنها کاری که باید بکنم، این است که صفحه را اسکرول کنم: عکس‌های جدیدِ پروفایلِ دوستان، نظرات کوتاه دربارۀ مسائل روز، لینک‌هایی به مطالب تازۀ مطبوعات با شرح‌هایی کوتاه، آگهی و البته ویدئوهایی که به‌صورت خودکار پخش می‌شوند. گهگاهی روی دکمۀ لایک یا بازنشرکلیک می‌کنم، نظر دیگران را می‌خوانم یا خودم نظر می‌گذارم یا مقاله‌ای را باز می‌کنم. اما داخل فیسبوک می‌مانم و فیسبوک همچنان آنچه را که ممکن است بپسندم، برایم پخش می‌کند. این آن وبی نیست که وقتی به زندان رفتم، می‌شناختم. این آیندۀ وب نیست. این تلویزیون است.

گاهی فکر می‌کنم شاید چون سنم بالاتر رفته است، سخت‌گیر شده‌ام. شاید همۀ این‌ها تکامل طبیعی نوعی فناوری است؛ اما نمی‌توانم چشمانم را روی چیزی که رخ می‌دهد، ببندم: ازدست‌رفتنِ تنوع و نیروی روشنفکرانه و زوال پتانسیل‌های بزرگی که می‌توانستند برای دوران آشفتۀ ما داشته باشد. در گذشته، دنیای وب بسیار نیرومند و جدی بود؛ ولی امروزه بیشتر شبیه سرگرمی است. به‌طوری‌که برخی از این شبکه‌های اجتماعی، مثلاً اینستاگرام، در ایران اساساً مسدود نیستند.

دل‌تنگم برای زمانی که مردم وقت می‌گذاشتند تا خود را در معرض نظرات مختلف قرار دهند و به خود زحمت می‌دادند تا متن‌های بیش از یک پاراگراف یا ۱۴۰ کاراکتر را بخوانند. دلم تنگ شده است برای روزهایی که می‌توانستم مطلبی در وبلاگ خودم بنویسم و روی دامنۀ خودم منتشر کنم، بی‌آنکه برای تبلیغ نوشته‌ام در شبکه‌های اجتماعیِ مختلف به همان اندازه وقت صرف کنم. دل‌تنگ زمانی هستم که هیچ‌کس اهمیتی به لایک‌ها و بازنشرها نمی‌داد.

این آن وبی است که از پیش از گرفتاری به یاد دارم. وبی که باید نجاتش دهیم.


این مقاله ترجمه‌ای است از The Web We Have to Save که در سال ۲۰۱۵ مجله‌ی «متر» منتشر شد.

چگونه باید با ترامپ روبرو شد

حسین درخشان*

همه دنیا گیج شده‌اند که با ترامپ چه باید کرد. واقعیت این است که او نه سیاستمدار است و نه تاجر. ترامپ یک کالای تلویزیونی است که در گفتمان تلویزیون (یا بقول نیل پستمن گفتمان «سرگرمی») عمل میکند؛ او از راه تلویزیون برنده‌ی انتخابات در تلویزیون‌زده‌ترین کشور دنیا شد و حالا هم از راه تلویزیون (و حساب توییتری که با تلویزیون پژواک می‌یابد) اعمال حاکمیت می‌کند، تا جایی که کارشناسان آمریکایی به شوخی می‌گویند بهترین راه تاثیر گذاری بر او از راه تلویزیون، بخصوص برنامه‌ی صبحگاهی شبکه‌ی کابلی فاکس نیوز است.

او و حامیانش در دنیایی موازی، مانند فیلم ماتریکس، زندگی و فکر می‌کنند که واقعیت‌هایی متفاوت بر آن حاکم است. در این سپهر موازی زمین در خطر نیست، نژاد سفید در حال انقراض است، اوباما نماینده‌ی شیطان و خاین به آمریکا است، روسیه و پوتین دوستان آمریکایند، فلسطین وجود خارجی ندارد، و مسلمانها تروریست‌اند-مگر آنکه از آمریکا میلیاردها دلار موشک و جت جنگی بخرند.

دنیای ترامپ دنیای «تظاهر» و «ابرواقعیت» است؛ برای همین هم تلویزیون (و ویدیو)، که رسانه‌ی مرکزی دوران پسامدرن است، همه چیز اوست.

در دنیای موازی ترامپ، پولهای آزاد شده‌ی ایران بذل و بخشش اوباما از جیب مردم آمریکا بوده، توافق اتمی با ایران آن را به ساخت سلاح هسته‌ای نزدیک‌تر کرده، تحریمها علیه ایران تنها به طبقه‌ی حاکم آن لطمه زده و ایران را ظرف چند ماه به کشوری متفاوت بدل کرده، و از همه مهمتر اینکه ترامپ آماده‌ی «مذاکره‌ی بدون پیش‌شرط» با ایران و حامی «صلح جهانی» است و حاکمان ایران‌اند که از مذاکره و صلح گریزانند.

در داخل آمریکا هرکس با ترامپ مثل یک سیاستمدار یا تاجر عادی تعامل کرده به او باخته است. چرا که او در زمینی بازی می‌کند که هیچکس قواعد آن را به خوبی بلد نیست. دسته بندی گی دبور، نظریه‌پرداز مشهور دهه‌ی شصت فرانسه، از سه مرحله‌ی تاریخی تمدن انسانی به فهم ترامپ کمک می‌کند. با الهام از دبور (و البته دیگرانی چون بنجامین و بودریار و پرس) می‌توان گفت که در دنیای پیشامدرن «بودن»ها اهمیت داشتند: قوی بودن، دانا بودن، جوان بودن، برحق بودن، کارا بودن وغیره. پس از آن در دوران سرمایه‌سالاری مدرن «داشتن» ابزارهای بودن مهم شدند: داشتن سرمایه و خانه و زمین و جواهر، داشتن مدرک تحصیلی، داشتن سلاح اتمی، داشتن لوازم زیبایی و جوانی، وغیره. اما در دوران سرمایه‌سالاری متاخر یا پسامدرن «تظاهر» است که مهم است: تظاهر به سواد، تظاهر به دانایی، تظاهر به جوانی، تظاهر به قدرت، تظاهر به کارایی و غیره که شاید مفهوم «برند» آن را از هم بهتر توضیح دهد.

دنیای ترامپ دنیای «تظاهر» و «ابرواقعیت» است؛ برای همین هم تلویزیون (و ویدیو)، که رسانه‌ی مرکزی دوران پسامدرن است، همه چیز اوست.

بدون فهم این نکته نمی‌توان جلوی ترامپ ایستاد. با او نمی‌توان با «بودن»ها و «داشتن»ها مقابله کرد، چون او با «تظاهر»هایش همه‌ی آنان را می‌سوزاند.

صریح و ملموس برای این روزها بگویم: «تظاهر» ترامپ به صلح‌طلبی و تمایل به معامله با ایران را نباید با آموزش مبانی مذاکره یا یادآوری بدعهدی او (دنیای واقعیت) پاسخ داد. این‌گونه، اوست که برنده می‌شود. اگرتصمیم کنونی نظام مذاکره نکردن است، باید با «تظاهر»ی به مذاکره که برای او پذیرفتنی نیست پاسخش را داد تا ما را حامی تعامل و صلح و او را گریزان نشان دهد. من اگر جای مقامات ایران بودم در یک توییت ترامپ را در سالروز کودتای ۲۸ مرداد به تهران دعوت می‌کردم تا در ساختمانی در خیابان فلسطین با او بنشینم و تمام مسایل فیمابین از سال ۱۳۳۲ را تا کنون حل و فصل کنیم.

* پژوهشگر میهمان و تحلیل‌گر رسانه در دانشگاه هاروارد

منبع: روزنامه‌ی شرق، ۱۸ مرداد ۱۳۹۷

نامه‌ای به برادرم، درباره‌ی آزادی

شهاب اسفندیاری عزیزم، برادر و رفیق روزهای سخت،

سلامم را بپذیر. شنیده‌ام که از زمان انتخابات و حمایتم از حسن روحانی از جانب برخی دوستان حزب‌الهی که زمانی حامیِ من بودند تحت فشاری. عجیب‌ نیست، چرا که بعضی از آنان گمان می‌بردند من پس از آزادی، مثل برخی سست‌عنصران پیشین، به خدمت گفتمان فاسد، سرکوب‌گر و آزادی‌ستیزی که کره شمالی را آرمانشهر و سعید امامی را قهرمان خود می‌داند در میایم.

این نامه را به تو می‌نویسم، چون تنها کسی بودی که از روزهای ترسناک اول بازداشت ‌تا شبهای ناامیدی آخر آن کابوس شش ساله‌ی در‌ زندان پایم ایستادی و خطر بازداشت و گرفتاری و بدنامی را بجان خریدی. خطابم به توست چون باسوادترین، منصف‌ترین، سالم‌ترین، دلسوزترین و شجاع‌ترین حزب‌الهی‌ای هستی که می‌شناسم.

من بابت زخم زبانهایی که بخاطرم می‌خوری عمیقا از تو و دیگر دوستانِ هنوز حامی عذر می‌خواهم. اما به عنوان یک باورمند به انقلاب اسلامی و بنیانگذارش از اینکه جلوی جریانِ آزادی‌ستیز و منحرف از اصول انقلاب اسلامی بایستم عذر نمی‌خواهم.

منظورم جریانی است که تنها نوک بیرون از آبِ آن را به نام «جبهه پایداری» در این سالها شناخته‌ایم؛ جریانی جبرگرا، انزواطلب، آزادی‌ستیز، ظاهرپرست، میلیتاریست، خشونت‌خواه، زن‌‌ستیز، ماکیاولیست، تمرکزگرا، ناسیونالیستِ نژادپرست، و فسادپرور. جریانی پیچیده که از دو دهه پیش به شکلی خزنده برای کنترل تمام مراکز مهم سیاست‌گذاری فرهنگی اقتصادی و سیاسی و امنیتی کشور خیز برداشت و موفق شد هشت سال به کمک عروسکی اجاره‌ای بنام احمدی‌نژاد (که نهایتا چموشی کرد و خود را ویران) انقلاب را از مسیر امام خارج و کشور را به آستانه سقوط بکشاند.

هرچند انتخابات ۹۲ و ۹۴ بخشی از نفوذ رسمی آنان را کاهش داد، اما این جریان فتنه‌گر نه تنها هنوز بخش عمده‌ی قدرت غیررسمی خود را نگه داشته، بلکه درکمین کوچک‌ترین فرصت برای جبران مافات نشسته و مترصد دست‌یابی به فتح الفتوحش (جانشینی آیت‌الله خامنه‌ای) است.

این جریان خود را شاگرد و وامدار آیت‌الله مصباح یزدی می‌داند، اما احتمالا این هم مانند ادعای پیروی‌اش از آیت الله خامنه‌ای دروغین است. فقط از نام این دو شخصیت استفاده می‌کند تا بتواند جوانان ساده دل و متدین را فریب دهد. البته آقای مصباح فرد محترم و باسوادیست، اما تفسیری که ایشان و شاگردانش از شکل و غایت جمهوری اسلامی دارد زمین تا آسمان با دیدگاه امام خمینی و شاگردان او متفاوت است. جمهوری اسلامی آقای مصباح چیزی نیست که مردم چهار دهه پیش به آن آری گفتند و در قانون اساسی متبلور شد. وارد این بحث نشویم. خودت می‌دانی چه می‌گویم و همان چندبار دفاعت از فرهادی و کیارسمتی و بنی‌اعتماد برای فهمیدن مواضعت برابر این جریان کافی است.

لابد از دوران فعالیت دانشجویی یادت هست که خطر این تفکر آزادی‌ستیز را برای انقلاب خمینی یک نفر از نزدیگترین شاگردان خمینی همه بهتر می‌فهمید: سید محمد خاتمی، مشاور و نویسنده پیامهای خمینی، در اوایل دهه هشتاد بارها هشدار داد که حذف آزادی از گفتمان جمهوری اسلامی منجر به سقوط خواهد شد. حالا پس از ۱۵ سال خطری که او در خشت خام می‌دید منِ کمترین و بسیاری مانند من در آینه می‌بینیم.

شهاب عزیز، باور کن آخرین فرصت بقای این انقلابِ هنوز بی‌مانند و نظامی مستقل که (با همه کاستی‌هایش) از آن برخاسته تنها یک چیز است: حرکت فوری و رادیکال به سمت «آزادی» که آن هم تنها به‌دست جوانهای انقلابی و اصول‌گرا مثل تو ممکن است. چرا؟

کسریِ آزادی نیروی انسانی تحصیلکرده و سالم و کارآمد این کشور را بطرزی ترسناک به بهانه‌های گوناگون فراری داده یا خانه‌نشین کرده است. درنتیجه چرخه‌ی بی‌پایانی از فساد و ناکارامدی شکل گرفته که پس از چهار دهه کشور را زمین‌گیر و درآستانه‌ی فروپاشی کامل داخلی قرار داده است. وضع در بیرون مرزها و از نظر صنایع دفاعی به نسبت خوب است، شاید چون حوزه‌‌هایی تخصصی و حساس‌اند که سیاست‌گذارانی کم‌تعداد دارند. اما جامعه‌ی ایران از درون در آستانه فروپاشی است.

تبعیض‌ها و نابرابری در حقوق و فرصتها امید به آینده را در مردم کشته و در انبوهی از جوانان به افسردگی یا بی‌هنجاری یا میل به مهاجرت منجر شده. ابتدا از سفرهای کوتاه به کشورهای همسایه برای تفریحات ابتدایی مثل‌ موسیقی و ساحل و ورزش و عروسی و غیره شروع شده و پس از کمی تحصیل به مهاجرت دایمی می‌انجامد. ایران به جامعه‌ای تکه‌پاره و توزیع شده در بیرون از خود تبدیل شده که تنها از بخشی کوچک از نیروی انسانی‌ای را که خود تولید کرده بهره می‌برد.

نارضایتی زنان و دختران جوان از انواع تبعیض و آزار فیزیکی و روانی و به انفجار نزدیک شده است. نابرابری طبقاتی ناشی از فساد و تحریم و ناکارآمدی به حد بحرانی رسیده است. اقلیت‌های حتا مشروع دینی یا مذهبی تحت فشارهای گوناگون سیاسی-اقتصادی در حال له شدن یا فرارند. مردم برای ادامه زندگی بطور سیستماتیک ناچار به ریا و تزویرند و به فرزندانشان از خردسالی دروغ‌گویی برای بقا را یاد می‌دهند. مهمترین کانال ارتباطی حاکمیت با جامعه، یعنی صداوسیما، به ورشکستگی مالی و مشروعیتی رسیده. و از همه خطرناک‌تر، آزادی بیان و عقیده برای نقد عمومیِ مسایل مهم، با مکانیزم‌هایی هوشمندتر از پیش (با شیوه‌هایی بیشتر از نوع هاکسلی تا اوررول)، بسیار محدود شده است. نتیجه‌ی این‌ها جامعه‌ای ترسیده، بی‌هنجار، ناامید، پراکنده، فرصت‌طلب، متظاهر، خسته، و غمزده است که هرکس بتواند رخت خود را از آن بیرون می‌کشد.

شاید بگویی چهل سال است مخالفان ازین حرفها می‌زنند. اما اوضاع در یک سال اخیر حاد‌تر از همیشه شده. امید به بهبود اقتصادی پس از ریاست ترامپ بر آمریکا کمرنگ شده است، چرا که سیاست‌های او هم روند سرمایه‌گذاری خارجی لازم را برای ایجاد شغل و افزایش رفاه کند کرده و هم، با تهدیدهایش به براندازی، گشایش در فضای سیاسی را دشوار. همزمان، هاشمی رفسنجانی که در دو دهه اخیر وزنه‌ای سنگین به سود جریان واقع‌بین و میانه‌رو در مدیریت کلان کشور بود و نقش اساسی در تعدیل کردن لابی‌های جریان آزادی‌ستیز نزد رهبری داشت درگذشته و رهبری را برابر این جریان فتنه‌گر تنها گذاشته است. از سوی دیگر، رژیم سعودی (هرچند خودش معلوم نیست چقدر دوام بیاورد)، اسراییل و حامیانشان در اروپا و آمریکا، به کمک گروه‌های مخالف تندرو، برنامه‌ای پرحجم را برای تحریک نارضایتی تمام اقلیت‌ها و گروه‌های ناراضی در ایران آغاز کرده‌ و منتظر جرقه‌ای از نوع خودسوزی دست‌فروش جوان تونسی‌اند تا کل ایران را به آتش بکشند. اینها به کنار، سن آیت‌الله خامنه‌ای دارد به هشتاد نزدیک می‌شود و هرچند عمر دست خداست، ولی انجام چنین مسوولیت سنگینی در این سن و سال آسان نیست.

در چنین وضعیتی، بخش عمده‌ای از حاکمیت متاسفانه و تحت تاثیر جریانِ آزادی‌ستیز، که طی دو دهه در تمام مراکز حساسِ سیاست‌‌ساز و سیاست‌گذار نظام نیز نفوذ کرده و بازگشت جریان میانه‌رو را تهدیدی برای موجودیت خود می‌بیند، فضای کشور را بجای بازتر کردن منقبض‌تر کرده است. رد صلاحیت‌های بی‌سابقه‌ی پس از انتخابات (ماجرای سپنتا نیکنام و مینو خالقی)، محدودیت‌های نوظهور برای زنان (از منع حضور‌ در ورزشگاه‌ها گرفته تا منع وزارت و…) و برای جوانان (سختگیری‌های مداوم درباره‌ی پوشش و تفریح) انگار برای شوراندن بدنه‌ی قشر متوسط علیه دولت کنونی و آینده‌ی جریان میانه‌رو طراحی شده‌اند.

خلاصه بگویم، ستیز با آزادی منجر به ورشکستگی انقلاب و نظام از نظر سرمایه‌ی انسانی شده و سیکلی معیوب از مشکلات و ناتوانی از حل آن را خلق کرده است. آزادی شعار اصلی انقلاب اسلامی بود. حتا استقلال هم در واقع نوعی از آزادی است، آزادی از دخالت خارجی. جمهوری اسلامی قرار بود از تمام کشورهای منطقه در شاخص‌های اجتماعی جلویمان بیندازد، نه اینکه در حد دستاوردهای پس از جنگ بایستیم و دو دهه درجا بزنیم و حتا از دیگران عقب بیفتیم. جمهوری اسلامی قرار بود مسلمان بودن را ممکن کند، نه ضروری.

با این وصف، طبیعتا تصادفی نیست که اداره‌ی کشور هنوز پس از چهار دهه بدست مدیران بازنشسته‌ی نسل دوم انقلاب است که همه هم تقریبا محصول کادرسازی شهید بهشتی در دهه شصت‌اند. (اینکه مثلا پس از ۴۰ سال هنوز کسی به کارآمدی و سلامت بیژن نامدار زنگنه‌ی هفتاد و چندساله نداریم یعنی هزاران هزار جوانِ مستعد بهتر از زنگنه شدن را رانده‌ایم تا همه دنیا خدمتشان را بخواهند، جز در ایران.)

شهاب عزیزم، بهتر‌از من می‌دانی که آدمِ تحصیل‌کرده و دنیادیده و شجاع و سالم و دلداده به انقلاب خمینی مثل تو می‌بایست هزاران هزار باشند، ولی انگشت‌شمارند. من یکی از آن هزاران بودم که به عشق خدمت به وطن بازگشتم و همین جریان آزادی‌ستیز ۱۹/۵ سال حکم حبس برایم از دادگاه گرفت. تو، به‌لطف خدا و یاری شاگردِ تنها مانده‌ی خمینی، مرا پس از شش سال از آن وضعیت گروتِسک نجات دادی. حالا نجات آینده کشور این انقلاب، و اینهمه خون و اشکی که نثار آن شده، نیز تنها بدست انگشت‌شمار جوانانی مانند تو که هنوز مورد اعتماد حاکمیت‌اند ممکن است.

فرصت زیادی نمانده، شاید تنها به درازای عمر معدود شاگردانِ باقی‌مانده‌ی خمینی. این نظام اگر درین مهلتِ کوتاه نتواند آزادی‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را به جایگاهی دست کم در حد ماههای نخستین انقلاب داشت برگرداند، سقوطش قطعی است و در آن صورت حسرت همه‌ی ما ابدی. چرا که فروپاشی این نظام، خوب یا بد، یعنی ویرانی و فروپاشیِ همه جانبه‌ی این ملت و تکه پاره‌شدن این سرزمین. کاش تو حداقل این خطر را ببینی و رانندگانِ این اتوبوسِ راهیِ دره را بیدار کنی، چون دیگران با توجیه‌های گوناگون تنها دارند رانندگان را به سقوط سریعتر تشویق می‌کنند.

برادر مسن‌تر ولی کوچکترت،
حسین درخشان

عکس از دیوید برنت

دربرابر طوفان تهمت

نزدیک ۱۵ سال است که عده‌ای با بی‌رحمی و بی‌هیچ مدرک یا حتا استدلال منطقی همه جا می‌گویند من عامل امنیتی جمهوری اسلامی‌ام. چه در سالهای قبل از زندان، چه در حین شش سال زندانم، و چه حالا که دو سال و اندی‌ست آزاد شده‌ام. این اتهام از فرط تکرار آنقدر عادی شده که حتا دیگر کسی هم شاهد و دلیلی برای آن نمی‌خواهد. «همه میگویند»، و این در یک جامعه تلویزیون‌زده سندی کافی برای هر ادعاست. من هیچ‌گاه نخواسته‌ام با مظلوم‌نمایی و تحریک احساسات و ننه‌من‌غریبم بازی مرسوم ایرانی از خودم دفاع کنم. نه این کار را بلدم، و نه به تاثیرش –شاید به اشتباه– اعتقاد دارم.

اما حالا که می‌بینم دقیقا پس از شکست پروژه تحریم انتخابات، تحریم‌خواهان چپ (کمونیست و رجویست) و راست (پهلویست و صهیونیست) شروع به ترور شخصیت و اسیدپاشی گروهی از فعالان ضدتحریم و جنگ و حامی روحانی کرده‌اند، درست نیست ساکت بمانم.

آنها عملا دو شبکه تلویزیونی ماهواره‌ای پربیننده و چند کانال پرقدرت تلگرام در اختیار دارند و به کمک آنها به هزاران حساب پرطرفدار در شبکه‌های اجتماعی رسیده‌اند—بگذریم از دسترسی و حمایتهایی که از موسسات تحریم‌‌خواه نزدیک به دشمنان ایران مانند FDD و UANI و UN Watch و شبکه سیاسی و رسانه‌ای آنان می‌گیرند. با این وجود، خطر همین کم‌شمار زن و مرد وطن‌دوستی را، که از جاهای مختلف دنیا بخاطر وجود دشمن مشترک (جنگ و تحریم) همدیگر را پیدا کرده‌اند، آنقدر زیاد می‌دانند که می‌خواهند با انگ‌های شکمی و بی‌پایه‌ آنان را بی‌اعتبار و منزوی کنند. آنهم با شیوه‌ای تماما سفسطه‌آمیز: مرا مامور امنیتی جمهوری اسلامی پیش‌فرض می‌گیرند و هرکس را که کوچکترین ارتباطی با من داشته عامل رژیم می‌خوانند.

اما بگذارید راحتتان کنم:

  • گروه تلگرامی‌ای که درباره آن شنیده‌اید گروه کوچکی بود متشکل از کسانی که از داخل و خارج از کشور و اغلب بدون شناخت از هم و تنها در جریان اعتراض به کمپین تحریم مسابقات جهانی شطرنج زنان در ایران با هم در شیکه‌های اجتماعی آشنا شده بودند.
  • همانطور که همگان در چند ماه اخیر متوجه شده‌اند، پروژه «آزادی یواشکی» که در ظاهر و در ابتدا اقدامی سمبولیک و حتا دوست‌داشتنی در نقد قانونِ نادرست و ناعادلانه‌ی حجاب اجباری بود، پس از اجرای برجام خیلی سریع به ابزاری برای جلوگیری از افزایش تعامل تجاری-سیاسی با ایران و گسترش توریسم تبدیل شده است و برای همین است که به آن «تحریم یواشکی» می‌گویم. (در انتخابات اخیر نیز به شکلی غیرمستقیم و «یواشکی» تحریم انتخابات را ترویج می‌کرد.)
  • هدف اصلی گروه حمایت کردن از توییت‌های هم‌راستای اعضا یا دیگران بود، اما گاه طبیعتا بحثهای دیگری هم (مثل تمام گروههای کاری، دوستانه یا خانوادگی) درباره مسایل گوناگون رخ می‌داد. مثلا درباره موضوع تحریم شطرنج، بخاطر حمایت همه‌جانبه‌ای که رسانه‌ها، افراد و گروههای نزدیک به اسراییل به سرعت از آن کردند بعضی از اعضای گروه احتمال دادند که شاید خود خانم پاکیدزه یا همسرش تابعیت اسراییلی نیز داشته باشند، بویژه که عکسی از او در شهر تل آویو در اینترنت هست. اما مدرکی در اثبات این فرضیه پیدا نشد و درنتیجه اساسا هیچ جا مطرح نشد. جدا از این، من و برخی دیگر از اعضای گروه، خانم پاکیدزه را با احترام و ادب کامل در تویتر به بازدید از ایران دعوت کردیم و دیگران را نیز به همین کار فراخواندیم.
  • من تا پیش از آن هیچیک از اعضای گروه را نمی‌شناختم و تماسی با آنان نداشتم. این گروه نیز پیش از آنکه به آن دعوت شوم از قبل وجود داشت. من آن را به‌راه نینداختم و حتا مدیر آن هم نبودم و در واقع فرقی جز از نظر سنی یا تجربه با بقیه نداشتم. واضح است که جمله «من بابای اینجام» یک شوخی و ارجاعی به مسن‌تر بودن من بود.
  • تصاویری که از گفتگوهای گروه پخش شده گزینشی و دستکاری شده است. حتا فهرست اعضای آن درست و دقیق نیست. بجز این افراد کسان دیگری هم بودند که در مدت کوتاه حیات گروه دعوت شدند یا کسانی از این فهرست که آن را ترک کرده بودند. بعضی از اسامی حتا هیچ فعالیتی نداشتند و صرفا عضو بودند.
  • گروه بدون وسواس و گزینش و تنها بر اساس پیشنهادهای اعضای اولیه گسترش یافت و نتیجه‌اش هم آن شد که یکی از اعضا بنام امین انواری که توسط یکی از اعضای موسس گروه دعوت شده بود، پس از مدت کوتاهی از گروه بیرون رفت و تصاویری را که از همان روزهای نخست از بحثها گرفته بود در اختیار مسیح علینژاد یا فرد دیگری قرار داد. همین نشان میدهد چقدر در آن قواعد اولیه‌ی امنیتی رعایت می‌شد.
  • اعضای این گروه، که پس از شکست تحریم شطرنج عملا منحل شد، نیازی به دفاع من ندارند. اما از شجاع‌ترین و شریف‌ترین و میهن‌دوست‌ترین انسان‌هایی هستند که من در زندگیم دیده‌ام که قبل و بعد از ایجاد این گروه نیز فعال بوده و هستند. من به رفاقت و آشنایی با آنها افتخار می‌کنم. چیزی که ما را به هم نزدیک کرد دفاع دربرابر پروژه‌های ایران‌هراسانه‌ای است که هنوز به‌دست حامیان انزوا و فروپاشی ایران به پیش می‌روند. تا وقتی این فشارها و تحریمها ادامه دارد طبیعتا بسیاری از ما و شما حاضریم بی هیچ چشمداشت و با تمام توان جلوی آنها و کسانی که به خدمت گرفته‌اند بایستیم. همانطور که میلیونها کاربر ایرانی در شبکه‌های اجتماعی هفته‌ی پیش موجب گرم شدن انتخابات و افزایش مشارکت شدند.
  • ترور شخصیتی و اتهام‌های بی‌رحمانه‌ای که در این چند روز از تریبون‌های یک‌سویه و مروج «فیک نیوز»، بدون دادن هیچ گونه امکان دفاع، به سمت ما روانه است کاملا به این قصد طراحی شده‌ تا وضعیت زندگی و تحصیلی ما را در داخل یا خارج ایران، به‌دست نهادهای امنیتی محلی، به خطر اندازند. این روشی بسیار کثیف در رقابت است، اما کوچکترین تاثیری در فعالیت‌های ما نگذاشته و نخواهند گذاشت، و همین بهترین نشانه است از آنکه تک تک ما از قانونی و درست بودن کارمان اطمینان داریم. در مقابل نگاه کنید که اتهام‌زنندگان که چندبار داستانشان را تغییر داده‌اند یا اتهام‌هایشان را پس گرفته‌اند یا مطالبشان را در مغایرت با قوانین این شبکه های اجتماعی حذف شده‌ و حساب‌هایشان را تعلیق‌شده یافته‌اند.

حق خود می‌دانم تا از تک تک کسانی که پس از ۱۵ سال، بی‌هیچ مدرک و سندی، هنوز هم مثل آب خوردن تهمت می‌زنند و بی‌شرمانه مرا عامل امنیتی جمهوری اسلامی می‌خوانند به اتهام افترا شکایت کنم. هرچند که این طوفان تهمت، از جانب عافیت‌طلبان وطن‌نشناسی که یک هزارم هزینه‌ای را که بسیاری از ما برای اصلاح وطن پرداخته‌ایم نداده‌اند و برعکس، مشکلات ایران را نردبان پیشرفت شخصی کرده‌اند، خود بهترین روشنگر صحنه است.

– حسین درخشان، ۸ خرداد ۱۳۹۶

نقاشی بالای مطلب با عنوان «دفتری در شهری کوچک» (۱۹۵۳) اثر ادوارد هاپر است.

به روحانی، بخاطر انقلاب، بخاطر ایران

من، حسین درخشان، بدون شرمساری به حسن روحانی رای می‌دهم، چون تواناترین نامزدِ موجود است در سال ۱۳۹۶ برای ایجاد تعادل میان دین، استقلال، آزادی و عدالت—اهداف مهمترین انقلاب ضداستعماری دنیا در منطقه‌ای پرآشوب که معلوم نیست کی به فهم و شعورِ سیاسی ۴۰ سال پیشِ مردم و نخبگان ایران برسد.

رقیب روحانی نماینده‌ی دیدگاهی کاملا مغایر با فلسفه‌ی انقلاب اسلامی است. دیدگاهی که از بعد نظری باوری به آزادی و اختیار و عاملیت انسانی ندارد و در نتیجه نه تنها (به رغم شعارهایش) امکان مقاومت ضداستعماری و انقلاب را انکار می‌کند، بلکه از اساس با مفهوم جمهوریت مخالف است. دیدگاهی جبرگرا، تمرکزگرا، انزواطلب، میلیتاریست، نژادپرست، یکسان‌ساز، و فسادپرور که یکبار ظرف هشت سال تمام زیرساخت‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی ایران را رو به ویرانی برد. آسیبی که این دیدگاه به ایران و انقلاب زد از توان بزرگترین دشمنانش خارج بوده و هست، اما باز می‌خواهد به صحنه برگردد و این بار نه تنها اهداف کوتاه مدت، که برنامه‌هایی درازمدت برای دهه‌های آینده‌ی ایران دارد.

من به روحانی رای می‌دهم، بخاطر انقلاب، بخاطر ایران.

چرا المیادین فارسی از نان شب واجب‌تر است

‏⁧‫منوتو‬⁩ تنها یک شبکه تلویزیونی نیست، بزرگترین تهدید اسراییل علیه ایران است. برای شکست آن به طرحی نو نیاز است.

حسین درخشان

جنگ با ایران، تنها حکومت مستقل غرب آسیا، خیلی وقت است اغاز شده است ــ درست از فردای پایان جنگی که صدام به نیابت از آمریکا با ایران آغاز کرده بود. با روایتی دیگر این جنگ از روزی آغاز شد که سفارت آمریکا، با نگرانی از کودتایی دیگر برای بازگرداندن شاه، اشغال شد و آنچه رفت که رفت.

از همان زمان که، پیش از ظهور کانالهای تلویزیونی شبانه روزی خبری، شبکه های سه‌گانه ی اصلی آمریکا روزشمار گروگان‌گیری به راه انداختند و در رقابت بر سر مخاطب، هر شب دهها میلیون آمریکاییِ بی خبر از دنیا را با تنفر از ایران و انقلابش به رختخواب فرستادند. تا آن زمان، مخاطب هدفِ رسانه‌های آمریکا مردم همان کشور بود، اما با راه افتادن اولین شبکه خبری جهانی، سی ان ان، کم کم مردم اروپا و دیگر کشورهای جهان نیز به جمع مخاطبانِ هدف پیوستند. ایران تنها هدف این جنگ تازه رسانه‌ای نبود، اما یکی از مهمترین‌ها بود.گذشت تا چند سال بعد که بالاخره تکنولوژی های پخش ماهواره‌ای به اندازه ای ارزان شد که بتواند مخاطبِ هدف تازه ای را اضافه کند: قشر متوسط کلانشهری و جوان ایران. جنگ از آن روز شکل تازه‌ای یافت.

حوادث ۱۸ تیر ۱۳۷۸ نخستین عرصه‌ی جنگ تازه برای بدست آوردن قلب و ذهن قشر متوسط ایران بود که در بستر کنش و واکنش دو گروه تندرو و هیجان‌زده شکل گرفت و به سمت اولین تلاش برای تغییر رژیم در داخل پیش رفت.

پس از آن بود که جوانان قشر متوسط ایرانی بطور رسمی و علنی هدف تئوریسین‌های براندازی آمریکایی-اسراییلی (مانند مایکل لدین و مایک فلین) قرار گرفتند و آرام آرام مطالعات وسیعی درباره روشهای تاثیرگذاری بر آنان آغاز شد. در دولت بوش رقابتی شدید میان جنگ‌طلبان و براندازان درگرفت، اما توان بازدارنگی نظامی ایران از یک سو و باتلاق ارتش آمریکا در عراق و افغانستان از سوی دیگر موجب پیروزی حامیان براندازی بر جنگ‌طلبان شد.

اوباما که آمد صدای آمریکا و بی بی سی موضعی درمجموع ملایم در قبال براندازی گرفتند، چرا که دولت اوباما هدفی بزرگتر، یعنی تغییر رفتار ایران را بجای تغییر رژیم، از راه دیپلماسی و مذاکره دنبال می‌کرد.

تلویزیون منوتو در این بستر و درمخالفت با سیاست تازه‌ی اوباما زاده شده. به ویژه که حوادث پس از انتخابات سال ۸۸ شکاف‌های عمیق و بی اعتمادی بخش بزرگی از جوانان قشر متوسط شهری به روایت رسمی نظام و نهادهایش، بخصوص رسانه‌ی ملی، را در پی داشت. منوتو یک سال بعد در پاییز ۱۳۸۹ افتتاح شد. شبکه‌ای خوش آب و رنگ و جوان‌پسند، ناگهانی و بی ریشه، و شوخ و شنگ و هوشمندانه–با پنهان‌کاری غریبی درباره منبع مالی‌اش، و گفتمانی سیاسی که بیش از همه منطبق با رویکرد سیاسی اسراییل و نومحافظه‌کاران آمریکایی در قبال ایران بود. این گفتمان که در بخش خبر و دیگر برنامه‌های منوتو پنهان می‌شد، در برنامه‌ی عروسکی طنز سیاسی‌اش (با تقلید از برنامه‌ی فرانسوی Les Guignol) عریان بود: ضدیت تام با اصل انقلاب و نظام حاکم بر ایران با روایت سلطنت‌طلبان که در آن سپاه، اصلاح‌طلبان و اصولگرایان (از نقدی تا ظریف) همگی حافظ نظام و فاسد، احمق، خشن، مرتجع، ضد ملی و تشنه‌ی قدرت نمایانده می‌شدند.

سیاست تغییر رژیم، به ویژه پس از کنار رفتن هیلاری کلینتون و دنیس راس و رم امانوئل، بطور رسمی ازرویکرد دولت اوباما کنار کذاشته شد تا برسیاست تازه‌ی «تغییر رفتار» تمرکز شود. اما در نهایت اوباما نتوانست رفتار ایران را تغییر دهد و توافق اتمی نه تنها پرونده ایران را از قصاب‌خانه‌ی شورای امنیت سازمان ملل بیرون آورد، بلکه به تضمینی برای ادامه‌ی قدرت بازدارنده موشکی ایران و از سرگیری فروش نفت بدل شد. حامیان تغییر رژیم به سرعت شروع به بازسازی خود در هر دو حزب کردند و روی هردو اسب مسابقه، کلینتون و ترامپ، شرط بستند تا بلافاصله پس از آغازبکار رییس جمهور بعدی کار را شروع کنند. حالا نه تنها منوتو جانی تازه گرفته، بلکه بی بی سی فارسی (پس از کناره‌گیری ناگهانی صادق صبا) و صدای آمریکا نیز شاهد چرخش گفتمانی‌ شدید در بخشهای سیاسی و خبری خود بودند.

ترامپ آمد و زلزله‌ای در ساختار حاکمیت آمریکا ایجاد کرد. هرچند که منوتو، احتمالا بخاطر منابع مالی مستقلش از اوباما، از مدتها پیش از ترامپ برای آمدن او آماده بود. رضا پهلوی به ترامپ نامه نوشت و او را به پیش گرفتن سیاست براندازی با محوریت خودش تشویق کرد. گروهی از همفکران و عوامل پشت و جلوی دوربین منوتو هم در نامه‌ای از ترامپ درخواست تحریم‌ها و فشارهای بیشتر بر ایران کردند. بخش خبر منوتو ناگهان از استودیویی شبیه به زیرزمین (که استعاره از انزوای گفتمان براندازی در دولت اوباما بود) به روی زمین آمد. «دخمه‌ خبر» که شبیه به آرایشگاه‌های ارزان شب عید بود به «اتاق خبر» تبدیل شد– با دکوری چشم‌گیر و بزرگ و قالبی رسمی‌تر که «اسپا»های شیک و گران را با ماساژ‌دهندگان اختصاصی تداعی می‌کرد. همین‌طور چند هفته پیش قرارداد پخش ماهواره‌ای‌اش را ارتقا داد تا بتواند تصویر و صدای باکیفیت‌تری به ایران برساند.

در مقابل، رسانه‌ی ملی خبر «بیست و سی» را دارد که شاید خود زمانی الگوی منوتو برای خبررسانی خودمانی بود، اما حالا با صمیمیتی تصنعی، گفتمانی یک‌طرفه، کمترین سلیقه در جزییات ظاهری، و البته مجریانی که جیغ زدن را با اجرای پرانرژی اشتباه می‌گیرند. این تازه پربیننده‌ترین بخش خبری رادیو و تلویزیون است.

واقعیت آن است که جمهوری اسلامی عملا دسترسیِ رسمی خود را به قشر متوسط شهری ایران از دست داده است، چه رسد به توان تاثیرگذاری بر آن را. شایعات حاکی از قتل بجای مرگ، خرابکاری بجای حادثه، و امثال آن به سرعت می‌پیچیند و صدای تکذیب و روشنگری‌های رسمی به جایی نمی‌رسد. هر اتفاقی در ماشین رسانه‌ایِ براندازی تبدیل به توطئه‌ی اقلیت بر اکثریت و هر اعتراضی به عنوان شورش اکثریت بر اقلیت تفسیر می‌شود و روز به روز زمینه برای به راه انداختن ناامنی، آشوب و خشونت خیابانی آماده‌تر می‌گردد.

راه حل کجاست؟

از دستگاه چاق و کند و بی‌کیفیت صداوسیما بیش از این برنمی‌آید و محدودیت‌های شرعی، قانونی و عرفی نیز دست و پای رسانه ملی را در این نبردِ جذابیت بسته است. جنگ جنگ ظاهرها و ناخودآگاه‌هاست و جمهوری اسلامی، بیش از ظاهر و حس، به تظاهر و عقلِ تصنعی اهمیت می‌دهد. در اوضاع کنونی باید به راه‌حل‌های مشهور به «بیرون ازجعبه» اندیشید. پیشنهاد مشخص من اجازه‌‌ی تاسیس بخش فارسی به شبکه‌ی تلویزیونی «المیادین» است.

المیادین شبکه‌ای ۲۴ ساعته با رویکردی خبری، سیاسی و فرهنگی است، که چهار سال پیش و پس از آغاز جنگ سوریه، در شهر بیروت تاسیس شد. انگیزه‌ی اولیه به چالش گرفتن روایت غالب بر رسانه‌های غرب‌گرای عرب، بویژه الجزیره، از بحران سوریه بود که ناگهان با روایت ائتلاف سعودی-قطر-ترکیه هم‌راستا شده بود. موسس این شبکه، غسان بن جدو، و مهمترین مدیرانش خود ازروزنامه‌نگاران برجسته‌ی الجزیره بودند که پس از فاصله‌ گرفتن این شبکه از اصول خبررسانی منصفانه استعفا دادند.

المیادین، با شعار «واقعیت، همان‌گونه که هست» (الواقع کما هو)، به سرعت جای خود را باز کرده و حالاجزء پنج شبکه پرمخاطب دنیای عرب است. دفتر مرکزی‌اش در بیروت است و در تمام دنیای عرب و کشورهای مهم جهان دفتر یا خبرنگار دارد، از جمله در قاهره، غزه، تونس و تهران.

هرچند برآیند گفتمان سیاسی این شبکه حامی مقاومت لبنان و فلسطین و ایران و مخالف غرب و اسراییل است، اما این موجب نشده از اصول حرفه‌ای خبررسانی فاصله بگیرد و تبدیل به ابزار پروپاگاندای مقاومت یا ایران و سوریه شود. تمام صداهای مهم دنیای عرب در آن شنیده می‌شوند و همین موجب اعتبار آن شده است. همین‌طور از نظر مالی -حداقل در ظاهر- به هیچ دولتی وابسته نیست و بودجه‌‌اش را از گروهی از سرمایه‌گذاران خصوصی دریافت می‌کند.

المیادین به‌خاطر همین ویزگی‌ها بهترین نامزد برای ایستادن دربرابر «من و تو» ست. مهمترین امتیاز آن «فاصله‌ی همراه با دسترسی» با ایران است، چه فاصله‌ی جغرافیایی و چه سیاسی. محدودیت‌های شرعی و قانونی داخل مرزهای ایران را ندارد و خواهد توانست با لحن و ظاهر مورد پسند قشر متوسط شهری در ایران، که مخاطبِ هدفِ شبکه‌ی «من و تو» نیز هست، برنامه بسازد. از موضوعات سیاسی بگیرید تا موضوعات فرهنگی که رسانه‌ی رسمی جمهوری اسلامی در پرداختن به آن محذورات شرعی، قانونی و حتا سیاسی دارد. همزمان بخاطر مجوز قانونی فعالیت در ایران برگ برنده‌ای دربرابر شبکه‌های ماهواره‌ای دیگر دارد که همانا دسترسی به افراد و مکان‌های داخل کشور است.

برای مثال، می‌تواند در میزگردهایش افرادی را از داخل ایران شرکت دهد که مجاز یا مایل به حضور در شبکه‌های دیگر مانند بی.بی.سی فارسی یا منوتو نیستند، مانند مقامات رسمی یا کارشناسان و مشاهیر فرهنگی و فعالان سیاسی. همزمان می‌تواند منتقدان یا حتا مخالفان را از خارج از ایران در برنامه‌هایش شرکت دهد تا بتواند مدعی حداکثر انصاف و بی‌طرفی شود. همین‌طور می‌تواند آن دسته از رویدادهای سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی داخل کشور را که نه رسانه ملی می‌تواند پوشش دهد و نه امثال من و تو به آن دسترسی دارند (مانند کنسرت‌های موسیقی، جشنواره‌های سینمایی و غیره، سمینارهای سیاسی و اجتماعی در دانشگاه‌ها یا مراکز علمی) پوشش دهد. امکان مشارکت دادن مخاطب در برنامه‌ها هم در سایه‌ی این دسترسی بسیار آسان‌تر خواهد بود. این مزیت انحصاری، یعنی دسترسی به داخل، از طرفی در همان قدم اول این شبکه را از رقبا جلو خواهد انداخت و مخاطبان را جذب می‌کند، و از طرف دیگر اعتماد آنان را به انصاف و بی‌طرفی خود جلب خواهد کرد.

المیادین فارسی کارکردهایی غیر مستقیم نیز دارد. با آمدن ترامپ و تند شدن گفتمان سیاسیِِ رسانه‌های وابسته به دولت‌های غربی، بخشی از نیروی انسانی آنان که در سالهای اخیر از داخل جذب شده‌اند ناراضی خواهند بود. در عین حال به دلایل گوناگون اقتصادی، امنیتی یا حتا فرهنگی تمایلی به بازگشت و زندگی در ایران ندارند. این گروه از روزنامه‌نگاران می‌توانند زیر نظر سردبیران و مدیران همسو با گفتمان سیاسی حاکم بر شبکه در دفتر مرکزی در بیروت یا حتا دفتر لندن کار کنند و در ازای آن اجازه‌ی رفت و آمد به کشور را دریافت کنند. به این ترتیب هم نیروی انسانی با کیفیت و آموزش‌دیده در رسانه‌های جهانی جذب این شبکه خواهند شد، و هم از نظر سیاسی به عنوان یک پیروزی برای جمهوری اسلامی دیده خواهند شد. همان‌طور که دولت‌های غربی جذب نیرو از ایران را همیشه به عنوان پیروزی سیاسی خود نشان می‌دهند.

بودجه‌ی سالانه‌ی من وتو مانند منبع تامین آن مشخص نیست. (شایع است یک شرکت بساز و بفروش متعلق به خانواده‌ای ایرانی-اسراییلی منبع مالی اصلی آن است.) اما بی.بی.سی فارسی برای هشت ساعت برنامه‌ای که تولید می‌کند حدود ۲۰ میلیون دلار بودجه دارد. گفته می‌شود المیادین ۲۴ ساعته‌ی عربی حدود ۴۰ میلیون دلار سالانه هزینه دارد. کم و بیش با همین مبلغ، که در مقایسه با بودجه حدودا ۵ میلیارد دلاری سازمان صدا و سیما ناچیز است، می‌توان پربیننده‌ترین و موثرترین شبکه‌ی تلویزیونی فارسی زبان را به راه انداخت.

شبکه‌ی من و تو در مرکز برنامه‌ی براندازی جمهوری اسلامی قرار دارد که اسراییل سالهاست آن را طراحی و پیگیری کرده است و حالا با ظهور ترامپ جانی تازه گرفته است. به احتمال زیاد صدای آمریکا و شاید یک یا دو شبکه‌ی تلویزیونی تازه‌ی دیگر نیز در چند سال آینده به این طراحی اضافه خواهند شد. این یعنی بزرگترین دشمنان ایران هر شب به ذهن و قلب میلیون‌ها ایرانی در خصوصی‌ترین فضای زندگی‌شان دسترسی‌ای یافته‌اند که خود جمهوری اسلامی ندارد. این بدون شک خطری بزرگ است، اما راه حل آن بیش از آنکه پول و تلاش بخواهد، به یک تصمیم کوچک ولی شجاعانه وابسته است.
—-
حسین درخشان نویسنده و تحلیل‌گر رسانه است و در تویتر (@h0d3r_fa) فعال است.

منبع: الف
http://alef.ir/vdcgz79t7ak9tn4.rpra.html?448508

چرا منافع ملی این روزها از مسیر تویتر می‌گذرد

اوضاع به سرعت عوض شده است. ائتلاف آمریکا-سعودی-اسراییل با آمدن ترامپ و پس از شکست در سوریه به کمک رجویستها و پهلویست‌های وطن‌نشناس تلاش گسترده ای را قدم به قدم به سمت براندازی («تغییر رژیم» به تعبیر خودشان) در ایران آغاز کرده است.

برنامه این است که بر هر حادثه یا اتفاق احساس برانگیزی سوار شوند و پس از راه انداختن تظاهرات تویتری و دمیدن در آتش آن به کمک کانالهای تلگرامی و ماهواره ای شان چرخه‌ای را برای فوران احساسات پاک مردم شاعرپیشه و مظلوم پرست ایران راه بیندازند. بعد قصد دارند آن را به خیابان بکشند و از دل آن قربانیان جدید بسازند و مواد لازم برای کشاندن داستان به رسانه‌های جهانی را فرآهم آورند تا شاید بتوانند آشوب خیابانی راه بیندازند، تحریم‌ها را افزون و برجام را باطل کنند–و نهایتا سراغ گزینه نظامی بروند.

نقطه شروع این برنامه تویتر است، و بعد رسانه‌های سنتی‌تر می‌آیند تا تظاهراتهای تویتری (مشهور به طوفان هشتگی) را به تظاهرات خیابانی تبدیل کند.

در این میان، ایران بی‌دفاع است. به رغم تلاشهای مدیران قبلی و فعلی، پروپاگاندای عریان، بی ظرافت، پرخرج، کارمندی، کم بهره و کم‌خلاقیت° خبرِ صداوسیما را کم مخاطب و کم اعتبار کرده. تویتر هم که به عنوان عریض‌ترین خیابان اینترنتی این روزها عرصه مهمترین حوادث و مباحثات سیاسی-رسانه جهان شده هنوز مسدود است–به رغم همه بحثها درباره آزاد شدنش و حضور دهها سیاستمدار و مقام برجسته.

چه باید کرد؟ پیشنهاد من چهار بخش دارد: ۱) تویتر را باز کنید. نخبگان و تحصیل کردگان را به فعالیت در آن تشویق کنید و استفاده از آن را برای عموم آموزش دهید. از وزیران، نمایندگان مجلس و مدیران ارشد دولتی گرفته تا سخنگویان تمام موسسات و سازمانهای دولتی و بخصوص قضایی. ۲) رادیو و تلویزیون را وادار به حمایت این نخبگان کنید. در برنامه‌های مهم مثل نود، ۲۰:۳۰ و غیره تهیه کنندگان باید از تویتر به عنوان مهمترین راه ارتباط با مخاطبان بهره گیرند. نوسندگان و توییت‌های همسو با منافع ملی باید در آنان برجسته شوند و صدایشان پژواک گسترده یابد. ۳) کانالهای تلگرام همسو با منافع ملی باید تاسیس و غیرمستقیم تبلیغ شوند تا بتوانند با کانالهای پرمخاطبی که دنبال منافع حزبی یا منافع معاندان هستند رقابت کنند و هژمونی آنان را به چالش بگیرند. ۴) نوسندگان روزنامه‌ها و وب‌سایتهای خبری، چهره های رادیو و تلویزیونی، و صاحب‌نظران وفادار به کشور همه باید در تویتر فعال‌ شوند و حساب تویتری شان در کنار اسم آنان در مطالبی که درباره شان منتشر می‌شود یا در برنامه‌های رادیو و تلویزیون ذکر شود.

واقعیت آن است که تویتر جای وبلاگ‌ها را به عنوان «عرصه عمومی» (به تعریف هابرماس) گرفته‌است؛همزمان نقطه آغاز معاندان برای به راه انداختن آشوب در کوتاه مدت (به ویژه پیش از انتخابات) و نهایتا تغییر رژیم در بلندمدت شده است. غیبت صداهای مدافعِ منافع ملی از این عرصه تنها به سود مخالفانِ استقلال، آزادی و امنیت کشور است. بیدار شویم.

منتشر شده در روزنامه همشهری، ۱۰ بهمن ۱۳۹۵

ترامپ چگونه رسانه را مسخّر خود کرد

ترامپ سیاستمدار نبود، یک ماشین بازیافت بود: هر چه زباله به سمتش آمد با آغوش باز گرفت و آن را تبدیل به طلا کرد. از هر چه حمله بود انرژی تولید کرد. چرا که یک نابغه‌ی رسانه به‌خصوص رسانه‌های تصویری بود. او می‌دانست که زورش به ماشین سازمان‌یافته انتخاباتی رقیب و سلطه مطلق رسانه‌ای او نخواهد رسید، ولی چون رسانه و به‌ویژه تلویزیون را عمیقا می‌شناخت، چنان آن را مسخّر خود کرد که آن را (عملا به رایگان) در خدمت خود درآورد. هر روز یک بهانه جدید ساخت تا تلویزیون‌ها دائما درباره او حرف بزنند، حتا در تمسخر.

 می‌گویند این اندازه از حضور دائمی او برایش معادل دو میلیارد دلار تبلیغ مجانی به ارمغان آورد و از همین راه هر هفته دستورکار رسانه‌های آمریکا (و‌حتی جهان) را تعیین می‌کرد. ترامپ می‌دانست که حتی اگر دشنام بخورد به نفع اوست و باعث می‌شود پیامش و چهره‌اش بر اخبار مسلط شود.

همزمان، به خاطر هوش سرشار و تماس نزدیکش با مردم عادی آمریکا، به‌خصوص با ارتباطی که با کارگران و کارگزاران امپراتوری ساخت‌وسازش داشت رگ خواب آمریکا را در دست داشت. می‌دانست هزینه‌های سهمگین درمان و مسکن و آموزش کمر قشرهای کم‌درآمد را شکسته است و معنای نابودی صدهاهزار شغل تولیدی در کارگاه‌های کوچک و کارخانه‌ها را می‌شناخت. می‌فهمید که طبقه حاکم در کشورش چگونه به بهانه جهانی شدن صنعت را در آمریکا نابود، کسب و کارهای کوچک را به خارج از مرزها صادر، و سود همه‌ی اینها را به جیب بانکدارهای یک درصدی ثروتمند کرده بود. می‌دانست چگونه مالیات‌های مردم یا در جنگ‌های بیهوده ‌و حتی ناقض غرض، یا در پایگاه‌های نظامی بی‌شمار امریکا در سراسر جهان، یا برای نجات دادن بانک‌های خصوصی از ورشکستگی خرج می‌شد. او نبض جامعه و بحران‌هایش دستش بود و تنها کافی بود صدایش را به مردم برساند.

استراتژی ترامپ سهل و مبتنی بر یک جمله‌ی ساده‌ بود: مبارزه با فساد طبقه حاکم. جورج لیکاف زبان‌شناس و تحلیلگر توضیح داده است که در انتخابات، مردم اول به ارزش‌هایی که نامزد انتخاباتی حامل آن است رأی می‌دهند و سیاست‌ها بسیار دیرتر و کمتر مهم می‌شوند. ترامپ خرج کارزارش را، برخلاف کلینتون، از جیب خودش و یا کمک‌های قطره قطره‌ی مردمی داد و چون هرگز در بخش عمومی (حاکمیت) کار نکرده بود حسابش پاک بود. خود را یک تاجر خودساخته و بیرون از دستگاه حاکم، سالم و صادق نشان داد — درست همه آنچه کلینتون نبود.

ترامپ آنقدر بر این پیام ساده کوفت و تمام حمله‌های سهمگین طبقه حاکم را مشتاقانه به جان خرید (حتی تحریک می‌کرد که بیشتر به او حمله کنند) تا به چشم مخاطب هدفش، آن ارزش‌‌ها باور شد. همه هم از راه تلویزیون، ویدئوهای اینترنتی در شبکه‌های اجتماعی و پیام‌های کوتاه توییتری. ترامپ با متن هیچ کاری نداشت، چون می‌دانست مخاطبان اصولا دیگر نمی‌خوانند، بلکه تماشا می‌کنند. مخاطبان او از روی فقر نه دانشگاه رفته‌اند و نه فرصتی برای خواندن دارند، اما در عوض همه معتاد تلویزیون و ویدئو هستند.

تلویزیون و اینترنت جدید (که بسیار شبیه تلویزیون شده) همه‌ی ساحت‌های زندگی آمریکایی را تبدیل به شوی سرگرمی کرده است. از دادگاه تا عشق تا آشپزی تا پزشکی. در این میان انتخابات از همه بیشتر به یک ریالیتی شو بدل شده است.

در عصر تلویزیون و فیس‌بوک کسی موافق یا مخالف نیست، چیزی درست یا غلط نیست، بلکه بحث سر پسندیدن یا نپسندیدن است. ویدئو و تلویزیون حس می‌انگیزند، نه فکر. نیل پستمن در «زندگی در عیش، مردن در خوشی» شرح می‌دهد که در عصر تلویزیون چطور احساس جای نظر را گرفته و چگونه نظرسنجی بی‌معنا شده است. توضیح داده که چگونه مرگ متن و رستاخیز تلویزیون سطح مباحثات سیاسی را به سرگرمی فروکاسته است.

پستمن در سال ۱۹۸۵ این خطرات را دید و ما سی سال بعد ‌پیامدهایش را در اوج‌گیری ترامپ از خاک به افلاک می‌‌بینیم. اما ظاهرا دیگر گریزی از این تلویزیونی شدنِ کل زندگی نیست، مگر اینکه به پیشنهاد کتاب اصولا دخالت تلویزیون را در تبلیغات انتخاباتی ممنوع کنیم. ایده‌ی رادیکالی است، ولی تنها راه نجات دمکراسی از دست دموگوگ‌ها (عوام‌پرست‌ها) همین است. واقعیت این است که قاب تلویزیون و صفحه‌ی تلفن همراه بهشت یک دموگوگ است، و پیچ و خم الفبا و واژه‌های بند خورده به هم جهنمش.

موتورسیکلت را در محدوده طرح ترافیک ممنوع کنید

پارسال در همین صفحه درباره موتورسیکلهای شهر تهران نوشته بودم. اینکه چگونه مرکزشهر را در طول روزهای هفته به یک شکنجه گاه تبدیل کرده اند. با آن سرو صدای روانی کننده و آن شیوه ی راندن مگس وار. پیشنهادهایی دادم از جمله صدور جریمه برای راننده بجای موتور، و استفاده از شبکه های اجتماعی و عکس های مردم برای شناسایی متخلفین.
حالا وقتی که به بحران آلودگی کنونی تهران فکر میکنم و تجسم میکنم که نقش هفتصد و پنجاه هزار موتور سیکلت در این آلودگی چیست میخواهم توصیه ای جسورانه به آقای شهردار بکنم.

هر کدام از این موتورسیکلت ها ٨ برابر یک موتور یورو ۴ هوا را می آلاید و حداقل یک پنجم آلودگی تهران سهم آنهاست. شوخی نیست. یعنی بدون این موتورها تهران تهران به اندازه قابل توجهی کمتر آلوده خواهد بود. از نظر آلودگی صوتی هم که مدیران میگویند نصف کل آلودگی صوتی در تهران را موتورسیکلتها میسازند. وحشتناک نیست؟

پس اجازه بدهید پیشنهادم را بگویم: راندن موتورسیکلت را در کل محدوده طرح ترافیک تهران با بی رحمی ممنوع کنید، و دوچرخه را به جایش رواج دهید.

مرکز تهران شیب کمی دارد و خیابانهایی نسبتا عریض که به راحتی میتوان در بسیاری از آنان نوار مخصوص دوچوخه ایجاد کرد. در ضمن، مسافتهایی که پیک های موتوری باید در داخل طرح طی کنند خیلی زیاد نیست و خیلی هایشان میتوانند با دوچرخه همه کارهایشان را انجام دهند. بدون اینکه آلودگی و سر و صدا و توحش بیافرینند.

بله، دوچرخه خیلی انرژی بیشتری میگیرد و سرعت کار را هم پایین تر می آورد. اما در عوض هزینه بنزین ندارد و تازه پیکهای دوچرخه ای میتوانند دستمزد خود را هم بالاتر ببرند. در عین حال، حق بیمه شان (اگر داشته باشند!) پایین تر می آید چون ریسک تصادف و آسیب برای دوچرخه پایین تر است. همزمان شاید باعث شود پیک های عزیز از بردن بارهای عظیم پیکری که قاعدتا باید با یک وانت حمل شود پرهیز کنند و این طوری کمی بیشتر به سلامت جان خود اهمیت بدهند.

میدانم تصمیم سخت و بزرگی است برای آقای شهردار. ولی باور کنید شدنی است و از مدیر جسوری مثل قالیباف این کار بر می آید.  

ممکن است فکر کنید مردان جوان قشر کم درآمدی که از کنار این موتورها زندگی اش را تامین میکنند از شهردار و پلیس ناراضی شود. ولی در عوض همسران و مادران و فرزندان این مردان جوان با دل قرص تری صبحها آیت الکرسی میخواندند و به مردان جوانشان فوت میکنند. آنها حتما راضی تر خواهند بود که جان عزیزشان کمتر در خطر باشد.  

در شهرها و کشورهای دیگری نیز شبیه به این ممنوعیت اجرا شده است. مثلا در چین بسیاری از شهرها مانند گوانگ ژو و شانگهای و شنزن و حتی پکن موتورسیکلت را در تمام شهر یا مرکز آن ممنوع کرده اند. در ویتنام و اندونزی و … هم چنین ممنوعیتهایی اجرا میشود. حتی موتورسیکلت های برقی که سروصدا و آلودگی کمتری هم تولید میکنند مشمول این ممنوعیت شده اند. چرا که مزاحمتی که برای ترافیک خیابان ها ایجاد میکنند سرجای خود باقی است. همینطور مرگ و میر و جراحت زیادی را موجب شده اند و اتفاقا بخشی از تصادف هایشان با اتوموبیلها بخاطر بی سروصدایی شان است. چون کسی متوجه حضور و عبورشان نمی شود.

در نتیجه حتی جایگزین کردن موتورهای برقی -که در برنامه شهرداری تهران است- نیز راه حلی اساسی نیست. این موتورها محاسنی قابل توجه دارند، ولی باز مطمئنا تاثیری در قانون گریزی سوارانشان نخواهند داشت. باز هم مثل الان قوانین مربوط به چراغ قرمز و ورود ممنوع و پیاده رو را به هیچ خواهند گرفت به ناامن کردن مرکز شهر ادامه خواهند داد.

بهترین و انقلابی ترین اقدام ممکن در شرایط کنونی تهران، ممنوع کردن مطلق موتورسیکلت در محدوده طرح ترافیک است و جریمه ای سنگین -مثلا ضبط دائم موتور.

این شاید بیشتر پاک کردن مساله باشد تا راه حلی برای آن. اما چرا همیشه باید مسایل را حل کرد، وقتی می توان به آسانی از شر آنان خلاص شد؟  

منتشر شده در همشهری جوان